نظریه پردازش وارونه وگنر (1994) یکی از قدرتمندترین نظریه­های روانشناسی مدرن (برووتس، 2013). با این حال، به­نظر می­رسد که ماهیت آن بطور کامل همگانی نشده است. به­عنوان مثال، می­توان از کاربرد مهار فکر در روانشناسی ورزشی کاربردی نام برد. این تکنیک هم از لحاظ تئوری و هم از لحاظ تجربی بی­معنی می­باشد (برای مثال، تاد، هاردی و الیور، 2011). از لحاظ تئوری، نظریه پردازش وارونه، به­همراه استدلال­های قابل اطمینان دیگر از جمله “فرضیه عمل اجباری[1]” (ولف و همکاران، 2001) و “نظریه سرمایه گذاری مجدد[2]” (مسترز، 1992؛ مسترز و مکسول، 2008)، که اخیراً از مبحث ذهن آگاهی نشأت گرفته اند، قوی­ترین استدلال بر علیه تکنیک مهار فکر می­باشد. بطور خلاصه، این تئوری­ها ادعا می­کنند که شخص نباید انرژی (شناختی و احساسی) خود را برای کنترل و دستکاری شناخت انسان که در طبیعت ما قرار دارد، هدر دهد. در عوض، شخص باید بیشتر به رشد خلبان اتوماتیک بدن که از تکنیک­ها، حرکات و اطلاعات عظیمی برخوردار است، اهمیت داده و همچنین، با تمرکز بر تکلیف مرتبط در حال اجرا، منابع خود را به­صورت کارآمدتری تخصیص دهد. این شرایط نه تنها به فرد اجازه اجرای بهتری را می­دهد، بلکه موجب از بین رفتن مقادیر زیادی از تله­ها می­شود. همانطور که گاردنر و مور (2004) بیان کردند، روش­های سنتی ناکارآمدترین و بی ثمرترین روش­ها می­باشند (مهار فکر به خانواده روش­های سنتی تعلق دارد).

وگنر مبتکر نظریه پردازش وارونه (وگنر، 1992، 1994، 1997؛ وگنر و ونزلاف، 1996)، معتقد است که دو مکانیسم در مهار فکری دخیل هستند: یک فرایند یا پردازش عمدی[3] که افکار یا حالت مورد نظر را دنبال می­کند (در مسئله مهار فکر به­دنبال هر فکری به غیر از فکر مهار شده است) و یک سیستم یا فرایند نظارت­کننده وارونه که برعکس به­دنبال شکست­ها و ناتوانایی سیستم شناختی در انجام اعمال خود است (در مسئله مهار فکر طبیعتاً به­دنبال یافتن نشانه­هایی از فکر مهار شده است). فعالیت سیستم یا فرایند اول با تلاش و صرف انرژی زیادی همراه است. اما فرایند نظارت­گونه دوم بیشتر نا آگاه و بدون نیاز به تلاش روانی است. این فرایند وارونه است، زیرا برخلاف هدف مرتباً سعی در پیدا کردن فکر مهار شده دارد. با وجود این، نقش وارونه فعالیت این سیستم برای کارکرد صحیح سیستم آگاهانه اول الزامی است، زیرا مرتباً میزان موفقیت آن­را ارزیابی می­کند. فرض وگنر بر این است که سیستم ناظر وارونه چندان بار شناختی به سیستم شناختی انسان تحمیل نمی­کند و می­تواند با حداقل تلاش فعال شود. برعکس سیستم آگاهانه اول منابع زیادی از توانایی شناختی طلب کرده و بار سنگینی بدان تحمیل می­کند (ونزلاف و وگنر، 2000).

در جریان تلاش برای مهار فکر، سیستم آگاهانه عمدی معمولاً موفق است، اما با وارد شدن بار شناختی سریعاً تحلیل رفته و در انجام فعالیت خود ناکام می­شود. برعکس، سیستم ناظر وارونه که از تحمیل شدن بار شناختی چندان متأثر نمی­گردد به فعالیت خود ادامه می­دهد و مرتباً موارد مهار شده را شناسایی کرده و به اطلاع می­رساند. بدین طریق در جریان مهار، تحمیل بار شناختی نه تنها باعث مختل شدن مهار فکری می­گردد، بلکه هجوم بیشتر افکار مهار شده را به­همراه دارد. بعد از اتمام مهار، فرایند یا پردازش عمدی اول سریعاً به پایان می­رسد، اما فرایند وارونه کماکان تا مدتی فعال مانده و مرتباً افکار مهار شده را شناسایی کرده، به آگاهی می­رساند (ونزلاف و وگنر، 2000).

با وجود فشار شناختی که در ورزش (قهرمانی) امری شایع است، شکست فرایندهای کنترل ذهن که ورودی را به­طور گسترده برای تمامی افکار منفی باز می­کنند تا در هوشیاریمان جریان پیدا کنند ( اتفاقی که مشتاقانه سعی در جلوگیری از وقوع آن را داریم)، بسیار محتمل می­باشد (برای مثال، افت عملکرد فاجعه آمیز، پدیده انسداد[4] تحت فشار). به­منظور تشریح بیشتر این نکته، تعدادی مثال می­توانند کمک کنند: وادار کردن خود برای به خواب رفتن، گلف­بازانی که سعی در جلوگیری از فرود توپ در آب دارند، افراد افسرده­ای که سعی می­کنند به افکار منفی توجه نکنند و غیره. نظریه وگنر در زندگی روزمره ما بسیار واضح به­نظر می­رسد، و حتی از لحاظ (علمی) تجربی نیز قدرتمند می­باشد (برخلاف تکنیک­های بیشماری که علی رغم فقدان شواهد و پایه­های نظری، همچنان رایج می­باشند) (به­عنوان مثال، گاردنر و مور، 2004).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   انواع روش هی بازخورد در یادگیری

ما توانایی تأمل کردن بر فعالیت­های ذهنی خودمان و تحت تأثیر قرار دادن عملکرد آن­ها را داریم، که این امر موجب عملکرد برتر هوشیاری و کنترل ذهنی انسان می­شود. در نظریه وگنر اینکه این کنترل چه زمانی و چگونه شکست می­خورد و موفق می­شود، بسیار مهم می­باشد و به متغیر کلیدی ظرفیت ذهنی[5]، سوق می­دهد. این ظرفیت ذهنی و چگونگی استفاده مؤثر از آن نیز دارای نقش برجسته­ای در عملکرد ورزشی می­باشد. وقتی ظرفیت کافی وجود دارد، تمامی وظایف در حال اجرا خواهد بود: (1) سیستم پردازش هوشیار و ارادی در حال جستجوی مفاهیم ذهنی سازگار با حالت مورد نظر و (2) سیستم نظارت ناهوشیار و غیر ارادی در حال بررسی مفاهیم ذهنی متناقض با حالت مورد نظر و افکار ناخواسته می­باشد. این دو سیستم توجهی از طریق تعامل مشارکتی، موجب ایجاد کنترل ذهنی می­شوند. در ادامه، فرایند نظارت، سیستم پردازش را در موقع لزوم وارد عمل می­کند. در هر حال، زمانی­که ظرفیت کاهش یافته و کافی نمی­باشد (برای مثال، فشار شناختی، استرس، حواس پرتی، فشار زمانی و غیره)، کنترل ارادی صرفاً به سطح صفر کاهش پیدا نمی­کند. بلکه اعمال کنترل ذهنی، بدون ظرفیت برای تأمین سوخت آن موجب اثرات وارونه می­شود. سیستم پردازش توسط سیستم نظارت غرق می­شود؛ سیستم نظارتی که مملو از افکار ناخواسته­ای می­باشد که برای جلوگیری از ورود آن­ها به هوشیاری بررسی کرده است (برووتس، 2013).

2-2-12- نظریه پردازش وارونه و ذهن آگاهی

با توجه به فرایندهای وارونه کنترل ذهن، مزایای ذهن آگاهی با ظرفیت ذهنی و به­علاوه تخصیص منابع شناختی مرتبط می­باشند. هنگام اتخاذ یک نگرش فراشناختی ذهن آگاه، شخص خیلی کمتر نگران قضاوت افکار و احساساتی می­باشد که هر لحظه وارد هوشیاری می­شوند و انرژی کمتری از طریق کنترل و دستکاری ذهن هدر می­رود. کاهش تقاضا از منابع شناختی نه تنها موجب کاهش احتمال سقوط سیستم می­شود، بلکه منابع شناختی مازادی (به­عنوان مثال توجه) را نیز به ورزشکار اعطا می­کند، که می­تواند به حوزه­های مرتبط­تر تخصیص دهد، مانند فرایندهای توجهی و حرکتی خودکاری که توسط خلبان اتوماتیک بدن مدیریت می­شود.

فرایندهای وارونه کنترل ذهن می­توانند بینشی را در خصوص مسائلی از قبیل اینکه چگونه استفاده نادرست از استراتژی­های خودگفتاری می­تواند مانع عملکرد مطلوب ورزشکار شود. پایه­های اساسی نظریه پردازش وارونه با ذهن آگاهی مطابقت، و تا درجاتی همپوشانی دارند و نقش بالقوه ارزشمندی که ذهن آگاهی می­تواند در روانشناسی ورزش داشته باشد را اثبات می­کنند. این نظریه همچنین، روش­های جایگزین شکستن یا تغییر دادن چرخه افکار باطل را فراهم می­کند (برووتس، 2013).

یکی از مسئولیت­های مهم معلمان تربیت بدنی و مربیان، کمک به یادگیرندگان مبتدی در اکتساب مهارت­های حرکتی است. از این رو همواره یکی از اهداف مهم تحقیقات در یادگیری حرکتی انسان، شناسایی شرایط تمرینی است که یادگیری مهارت حرکتی را به حد بهینه می­رساند (بلک و وایت، 2000). دانشمندان با دستکاری متغیرهای مختلف به بررسی این موضوع پرداخته­اند که چگونه می­توان یادگیری یک مهارت حرکتی را به بهترین نحو ممکن بهبود بخشید. در راستای نیل به این هدف، محققان به بررسی اطلاعات افزوده قبل و بعد از اجرا می­پردازند.

در طی دو دهه اخیر، یادگیری خودکنترلی به­عنوان ساختار جدید و مهم در مطالعات آموزشی، روانی و جامعه­شناختی ظهور کرده است، و پیش­شرط­ها، اجزاء و اثربخشی آن مورد بحث قرار گرفته است (بوکارتس، 1999؛ بوکارتس، پینتریچ و زیدنر، 2000؛ زیمرمن و اسچونک، 1989؛ اسچونک و زیمرمن، 1994؛ استراکا، 2000). با توجه به کلامی یا شناختی بودن دامنه یادگیری، در کل به نظر می­رسد یادگیری خودکنترل اثر سودمندی بر جنبه­های مختلف فرایند یادگیری دارد (بوکارتس، 1999؛ پینریچ و اشرابن، 1992؛ اسچونک و زیمرمن، 1994؛ زیمرمن، 1990).

3 – Constrained Action Hypothesis

[2] – Theory of Reinvestment

[3] – Intentional Process

[4] – choking

[5] – Mental Capacity