دریا در اینجا اشاره به زن دارد.
“بوی غریب زمین در اتاق پیچیده بود. گویا بر آب آبی دریا می‌راند، آنگاه که نسیمی خوش از جانب شمال می‌وزد و موجهای ریز بازیگوش بر سطح دریا پدیدار می‌شوند و مرد ماهیگیر می‌خواهد که به ساحل برسد، سرخوش و شادمان پارو می‌زند. گاهی قوت دستانش را دو چندان می‌کند و زمانی آرام آرام می‌راند. زن دریای غریبی بود…مه‌جمال قایقش را پیش می‌برد، به ساحل می‌رسید و می‌دانست که زمین از آن پس او را پذیرفته است” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۱۱۷).
در کولی کنار آتش نگاه روانی‌پور به این موضوع نگاهی فمینیستی است. مرد را سرشار از غرور توصیف می‌کند و زن را به صورت کسی که گویی به او ظلم شده است و این مسأله بدون رضایت او صورت پذیرفته است. همان عقیده مشهور فمنیست‌ها که اگر در مسائل جنسی زن رضایت نداشته باشد در واقع به او تجاوز شده است.
“ناگهان ماشین بوق زنان سر رسید، ماشین تزیین شده با روبان‌های رنگارنگ و دختری با لباس سفید که مثل میگو توی خودش پیچیده بود؛ از آن پیاده شد، دو زن زیر بازویش را گرفته بودند و مردی جوان، مغرور و گردن کشیده به دنبالشان… پیرزن با دهان بی‌دندانش خندید: “عروسه” و انگار با خودش حرف بزنه ، سرش را تکان داد: هرشب عروس می‌آرن، هر شب،عروس، خمیده و پیچیده از در، تلوتلوخوران در دهان بیمارستان گم شد” (روانی‌پور،۸۴:۱۳۸۸).
اگر روانی‌پور در اهل غرق شب زفاف خیجو را به زیباترین شکل توصیف می‌کند در اینجا آن را نشانه مرد سالاری می‌بیند.
روانی‌پور در داستان “بازی” ، “دل‌فولاد” و”نازلی” تا حدودی شبیه رادیکال‌ها عمل می‌کند اما در پایان داستان تغییر موضع می‌دهد. در نازلی از زبان “رعنا ” به روابط آزاد میان مرد و زن سخن به میان می‌آورد اما به زودی تغییر جهت می‌دهد و زن نویسنده به معایب دوستی اشاره می‌کند و ازدواج آزاد را پیشنهاد می‌کند. در داستان بازی به رابطه آزاد میان مرد کارگردان و دختری که قرار است نقش آنتیگونه را بازی کند، اشاره می‌کند. نکته جالب در این داستان واکنش دختر نسبت به رفتار مرد است. هنگامی که او پیشنهاد می‌دهد به خانه مرد بروند و یکی دو نقش اجرا کنند، دختر قبول می‌کند بدون اینکه به عواقب آن فکر کند و وقتی به خانه وارد می‌شوند تنها مسأله جنسی پیش می‌آید. بعد مرد می‌خوابد و دختر در تنهایی از مورچه‌ای می‌خواهد همدم او شود.
در دل فولاد، افسانه دلتنگی‌های نسرین را عادت عنوان می‌کند و از او می‌خواهد سعی کند همسرش را فراموش کند و از او جدا شود. افسانه خود نیز دید مثبتی نسبت به ازدواج و بچهداری ندارد. اما در پایان داستان و با اسباب‌کشی به خانه سرهنگ عاشق سیاووش می‌شود. روانی‌پور در کولی کنار آتش همچنین به ظلم و ستم مردان در قالب قصه آتش اشاره می‌کند.
“قصه‌ی آتش یک قصه قدیمی‌است. مال آن زمان که دنیا تاریک بود و شیطان هنوز آسمان پر از ستاره‌اش را نساخته بود و هیچ کس روی زمین نبود زن و مردی، زن مردش را گم می‌کند، دلتنگ در جستجوی او کورمال کورمال می‌گردد، آه می‌کشد. آه‌های زن به آسمان می‌روند و نطفه‌ی خورشید بسته می‌شود. حالا زن در روشنایی کمرنگ دنیا بهتر می‌تواند بگردد. می‌گردد. می‌گردد و سرانجام پیدایش می‌کند” (روانی‌پور،۱۲۷:۱۳۸۸).
این قصه را روانی‌پور ادامه می‌دهد تا به ظلم و ستم بر زنان اشاره کند. زنی که دنبال همدم و همراهی می‌گردد تا از تنهایی رها شود اما سهم او از این تلاش آتشی است که روزی در آن نابود می‌شود.
“مرد خیره به آب برکه‌ای تا تصویر خودش را ببیند. زن کنارش می‌نشیند با او حرف می‌زند، روزگار گذشته را به خاطرش می‌آورد، اما انگار نه انگار، فقط هر از گاهی برمی‌گشته به چشمان زن نگاه می‌کرد. تا فقط تصویر خودش را ببیند. زن دیگر خسته می‌شود. دهانش را می‌بندد، حرف نمی‌زند. گریه نمی‌کند. آه‌هایش توی خودش جمع می‌شود و یک روز از درون شعله می‌کشد.گُر می‌گیرد. این اولین آتش روی زمین است. اولین آتشی که اولین مرد دنیا می‌تواند خودش را با آن گرم کند.” (همان،۱۲۷:۱۳۸۸).
روانی‌پور در کولی‌کنارآتش، با تاثیر‌پذیری از آیین مسحیت، به شرح یکی دیگر از ایده‌های مردسالاری و فمینیستی خود می‌پردازد. “مسحیت به نحوی متناقض در یک زمینه، برابری زن و مرد را اعلام می‌دارد. در وجود زن، جسم او را منفور می‌شمارد. اگر زن منکر جسم بودن خود شود آن وقت مانند مرد مخلوق خداست، او بر دست نجات دهنده بازخرید خواهد شد. البته نجات دهنده الهی که کار بازخرید انسانها را اعمال می‌کند، نر است” (دوبووار،۲۸۰:۱۳۸۰). روانی‌پور از کلمه “نجات دهنده” و “مراسم گیسوچینان” به مسأله حقوق زنان اشاره می‌کند.
“زیر قانونشان زدم. خیال کردند شیطان توی دلم نشسته ، شاید هم نشسته بود. چونکه مراسم گیسوچینان به کنار چشمه نرفتم، رضا ندادم گیسویم را بچینند….آن روز دخترانی را که موهایشان تا گودی زانو می‌رسید سرچشمه می‌بردند، گیسوان دختران را می‌چیدند تا از آن کمندی بسازند….برای نجات دهنده، آنکه در قلعه زندانی بود….گیسوی دختران نذر نجات دهنده بود. زبانم لال،به آنها گفتم، نجات دهنده‌ای که نتواند خود را آزاد کند به چه درد می‌خورد” (روانی‌پور،۹۱:۱۳۸۸).
در واقع زنان این آبادی باید منکر وجود خود شوند. “مو” یکی از زیبایی‌های زنان است و با نادیده گرفتن آن می‌توانند نجات پیدا کنند. لازم به ذکر است که در یکی از نقدهای که بر این کولیکنارآتش انجام شده کلمه”نجات دهنده” را منتقد “منجی” گرفته و آن را در جهت دین ستیزی نویسنده عنوان کرده است. “به راستی این نجات دهنده که بارها نام آن در داستان تکرار می‌شود و گیسوان دختران چیده می‌شود تا کمندی برای آزادی او باشد؛آیا واژه نجات دهنده، واژه منجی بشریت را در اذهان تداعی نمی‌کند و آیا سنت ستیزی، اشاره پنهانی به دین ستیزی را نیز نمی‌تواند در بر داشته باشد؟” (یزدان‌پناه،۴۸:۱۳۸۲) در پایان چنین نتیجه گیری می‌کند که این رمان،حقنه دین ستیزی نویسنده است که در گلو مانده بود و اینک به صورت نامنظم اما جهت دار به صورت یک فریاد در داستان نمایان گشته است. در حالی که چنین نیست و روانی‌پور این کلمه را از کتب مسیحی گرفته است و در جهت اندیشه‌های فمینیستی خود به کار برده است.
۳-۲-۲-اندیشه های ناتورالیستی:
ناتورالیسم روانیپور صرفاً علاقه‌ای در جهت نشان دادن زشتیهای حاکم بر جامعه او و فقر و فساد دستگا‌ههای حکومتی است. ترسیم تصاویر عینی از جنبه‌های مختلف زشتی زندگی آدم‌ها، نتیجه بینش ناتورالیستی اوست. شرایط سخت زندگی زنان در جامعه و وضعیت غیرقابل تحمل زنان جامعه و طردشدگی آنان از خانواده او را وادار به بیان زشتیهای جامعه خود می‌کند. “زن سردش بود، دندانهایش بهم می‌خورد، دست و پایش می‌لرزید، کمک بهیار نگاهش کرد:تو چته اینطور می‌لرزی؟ منوبپیچ، بپیچ و بفرست سردخونه. اونجا سرده ننه، می‌چایی. نه، از اینجا گرمتره، حتما از اینجا گرمتره” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۱۱۸). آنچه که روانی‌پور می‌نویسد، واقعیت جامعه‌ای است که در آن فساد و فقر با هم به نابودی انسانها می‌‌انجامد.
“کمک بهیار کلاف خاکستریش را درآورد و با حرص به آن نگاه کرد. نعمت خدا، نعمت خدا، باورکن یه وقتایی بود که می‌خواستیم پایین تنه مو بسوزونم، می‌دونی بدبختیش این بود که به هر که می‌دادم، اونای دیگه صداشون درمی‌اومد، می‌دونی یا هیچکی یا همه، بعدش اون حرفهایی که خودت می‌دونی چطور دهن به دهن می‌گرده ، یه وقت می‌دیدی که نعمت خدا تو شهر دست به دست می‌شه، آخرشم معلوم بود، در گوشی آدرسمو می‌دادن، تو بیمارستان کار می‌کنه…” (همان،۱۳۶۹الف:۱۱۷).
روانی‌پور از طریق توصیف فضای داستان و نشان دادن زشتی‌های، کاستی‌های جامعه را بیان می‌کند. “کمک بهیار سینه‌اش را صاف کرد و زن رویش را برگرداند تا کُپه تفی را که خاکستری بود و بر ملافه چسبیده بود نبیند. راه دیگری نبود، باید منتظر می‌ماند تا او رج‌هایش را ببافد” (همان،۱۳۶۹الف:۱۱۸). نه تنها به بیان این زشتیها می‌پردازد، بلکه وضعیت بیمارستان نیز بدتر از وضعیت کمک بهیار است.
“ساعت ده شب بود که کمک بهیار بلند شد بافتنی‌اش را مرتب کرد و روی زمین گذاشت. کش و قوسی به تنش داد، آستینش را بالا زد و دستکش‌ها را از لای کاغذ درآورد و سوسک‌هایی را که در داخل پنجه‌های دستکش خانه کرده بودند، تکاند و شروع به کندن لباس‌های زن کرد، به شورتش که رسید اخمش توی هم رفت، بیچاره بنده خدا عادت هم که می‌شدی؟” (همان،۱۳۶۹الف:۱۲۰).
روانی‌پور برای تصویر بدبختی‌های زنان دست به این گونه بیان می‌زند تا وضعیت اسفبار زنان جامعه‌اش را بیان کند.
ازدواج‌های نامتناسب به دلیل در امان ماندن از حرف مردم و نگاه هوسناک جامعه مردسالار به زن از دیگر مسائلی است که به بیان آن می‌پردازد.
“حرف مردم ننه جون ، جوون بودم، خوشگل بودم و بیوه، بیوه هم که یعنی میوه، هرکه می‌رسید می‌خواست یه قاچ برداره. تو چه چکار به این حرفها داشتی؟ ای ننه جون نفست از جای گرمی ‌بلند می‌شه، اگه جای من بودی که صبح تا غروب، تو کوچه و خیابون، تو محل کار، حرف پیغمبر خدا رو بهانه می‌کنند و هی بگن که نعمت خدا را حروم نکن، ازت بخوان که برای یکساعت هم که شده نعمت خدا رو کرایه بدی، اگر جای من بودی زن یه مرده می‌شدی، نه یه کور و علیل ” (همان،۱۳۶۹الف:۱۱۷).
روانی‌پور نگاه مردان فاسد و مسائل جنسی جامعه‌اش را در قالب نگرش ناتورالیستی به عریان‌ترین شکل بیان می‌کند”و جیران نه چندان خراب و مست مثل امشب، سرش را نرم جلو آورده بود و توی گوش مرد گفته بود: لیز…. و مرد پاییده بود که هیچ‌کس نبیند، دستانش را دراز کرده بود و او از حلقه بازوانش بیرون سریده بود و نرمی ‌رانش بین دو انگشت مرد مانده بود و او گفته بود: آخ…….” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۴۶-۴۵).
روانی‌پور با انتقاد از فرهنگ غلط بومی ‌نیز نظریات خود را در قالب اندیشه‌های ناتورالیستی بیان می‌کند.
“ماری قهوه‌ای وسط پایش تکان می‌خورد. سنگینی سنگهای شیطان را روی پاها و دستهایش حس نمی‌کرد. جهان به شکل تخم مرغی کوچک درآمده بود و پایش از تماس با تخم مرغ می‌لرزید انگار حشره‌ای آن وسط جست و خیز می‌کرد……دایه با تشر گفت: محکم بگیرش و دوباره تخم مرغ را فشار داد. زنها ساکت نگاه می‌کردند انگشت دراز دایه را دید که مثل ماری لای شلیته‌اش می‌پیچید، دایه انگشتش را پاک کرد: روغن. لیزی و سردی انگشت دایه را میان پایش حس کرد. خیس عرق شده بود سردش بود و می‌لرزید. دایه انگشتش را بالا گرفت صورتش از هم شکفت. چشمانش برق زد” (همان،۱۳۶۹ج:۱۸).
این همان سنت کهنه و پوسیده‌ای که دایه برای زنده نگه داشتن آن دختری را در وسط آبادی لخت می‌کند و روانی‌پور با نگاه انتقادی خود به جنگ دایه و افکار پوسیده‌اش می‌رود. روانی‌پور عصمت و

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه دربارهتکنولوژی، بیمارستان، روستاییان، سنت و مدرنیته
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید