“و شاید پیشانی نوشت او همین است که در قحط سالی از دریا برآید و بیست سال در آبادی چون سایه‌ای زندگی کند و ناگهان بوسلمه تقدیرش را رقم بزند؟” (روانیپور،۱۳۶۹ب:۲۶). مه‌جمال در پایان تن به این تقدیر نمی‌دهد و راه سرنوشتش را خود انتخاب می‌کند. روانیپور معتقد است که در عین اینکه نوعی جبر بر سرنوشت حاکم است اما قابل تغییر است. “تقدیر آدمی از دست دادن است” (همان،۱۳۶۹ب:۴۰) و در بعضی شرایط انسان مجبور است راه تقدیر از پیش تعیین شده را طی کند. تقدیر و سرنوشت و جبری بر آن حاکم است انسان را مجبور میکند که مسیر را ادامه دهد “نو? زایر که مقدر بود سالها زندگی خود را در سرزمین‌های آن سوی جهان و دور از جفره بگذراند” (همان،۱۳۶۹ب:۱۳۴). “حالا که تقدیر خود خواسته بود که مه جمال در میان آدمیان زندگی کند” (همان،۱۳۶۹ب:۱۴۹).
در اهل غرق قدرت پیشگویی به انسان کمک میکند تا بتواند سرنوشت خود را ببیند و این راهی است که می‌تواند به تغییر سرنوشت کمک کند “مه جمال که قدرت پیشگویی خود را از دست داده است جهان برایش تاریک بود، پیشانی نوشت فرزندش را نمی‌دانست” (همان،۱۳۶۹ب:۱۹۸).
در پایان اهل‌غرق روانی‌پور زیستن و جنگیدن را تقدیر مقدر آدمی می‌داند و معتقد است که تقدیر آدمی در این است که برای آنچه که دارد و برای حراست از آن باید بجنگد (ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۲۴۷). اما عشق می‌تواند تلنگری بر تقدیر مقدر انسان بزند و انسان راه سرنوشت و تقدیر را رها کند و خود را از جبر آن برهاند (ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۲۶۹). مه‌جمال در پایان داستان شک می‌کند که آیا تقدیر، جان آدمی را با تارهای خود به زنجیر کشیده است؟ اما این طور نیست و انسان می‌تواند خود را از بند جبر تقدیر نجات دهد (همان،۱۳۶۹ب:۲۶۹).
روانی‌پور حسرت را تقدیر کسانی می‌داند که روی زمین گام برمی‌دارند. “حسرت و حیرت جان آدمی را در گردباد خود می‌پیچد” (همان،۱۳۶۹ب:۳۶۹). اما بالاخره روانی‌پور نمی‌تواند خود را از تأثیر سرنوشت برهاند و معتقد است، اگرچه می‌توان تقدیر را عوض کرد و سرنوشت را به شکلی دیگر نوشت اما نمیتوان تأثیر سرنوشت را انکار کرد. “در پناه تخت سنگ نشست و گوشهایش را محکم گرفت تا صدای وهم انگیز باد را نشنود و نداند که طومار سرنوشت چه کسی را می بندند” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۶)
“مادر سرنوشت یعنی چه؟ یعنی آخر و عاقبت،پیشونی نوشت. آخر و عاقبت؟ آره نشنیدی میگن هرکی یه سرنوشتی داره، یکی خوب، یکی بد، هرکی به قسمتش. مادر آه بلندی کشیده بود و گفته بود: هی ، دنیا…، اگه هر کی سرنوشتش دس خودش بود؟ … هی …. مگه دس خودش نیست. نه، از اول هر که دنیا می‌آد، همه چیز براش نوشته شده، معلومه معلومه تا دم مرگش” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۲۵)
گاهی می‌توان این سرنوشت را خود تعیین کرد و به دنبال آنچه که به آن اعتقاد دارد برود. در واقع از جبری که دیگران تحمیل می‌کنند خود را برهاند”من می‌گویم که آدم باید به دنبال سرنوشت اصلی خودش بگردد، نه سرنوشتی که دیگران برایش رقم زده‌اند…” (روانی‌پور،۱۷۶:۱۳۸۸). در نهایت روانی‌پور به این معتقد است که سرنوشت را دیگران برای انسان رقم می‌زنند. شاید والدین و آنان که با تو زندگی می‌کنند “بی‌فایده بود به پدری که تنها فرزندش را از دست داده است بگویم که شصت سال پیش وقتی به دنیا آمدی، تاتی‌کنان راه افتادی تا سرنوشت پسرت را بسازی” (روانی‌پور،۵۸:۱۳۸۱).
۳-۲-۱۱-۲-جبر محیط:
در اهل غرق طبیعت خشن و وحشی جنوب مردم را خراف‌اندیش بار می‌آورد و این مردم برای آنکه از خطرات طبیعت اطراف خویش در امان باشند به خرافات روی می‌آورند. در حقیقت جبری که بر طبیعت حاکم است بر زندگی این انسان‌ها تأثیر می‌گذارد. مه‌جمال اسیر جبر بوسلمه است و برای اینکه بوسلمه را راضی نگه دارد تا آبادی را به نابودی نکشد، تسلیم خواسته‌های او می‌شود. در رفتن مه‌جمال جبر بایدها وجود دارد و آن زمان که به سوی یاغی‌ها می‌رود، باز این جبر محیط و قانون زمین است که او را وادار به رفتن می‌کند “انگار گریزی از کشتن نیست، انگار قانون زمین همین است. اگر می‌‌خواهی محکم روی خاک خدا قدم برداری باید توان جنگیدن داشته باشی، به غیر از این اگر باشد، تو را نی‌زن عروس خود می‌کند، بوسلمه همه جا حیّ و حاضر است” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۲۶۷). به اعتقاد روانی‌پور جبر بیرون است که تقدیر درون را رقم می‌زند.
“زمانی بسیار دور می‌خواست در میان آدمیان زندگی کند، صدای آدمیان را بشنود، طلوع و غروب آفتاب را ببیند. آنجا، در عمق آبهای سبز، اجبار ماندن بود و تنهایی… می‌توانست نفس به نفس بوسلمه بدهد، دریا را شاید به آرامش بخواند… امّا طغیان زندگی؛ میل همدمی با آدمیان او را وا داشته بود که بوسلمه را فراموش کند و حالا… در دایره‌ای گیر کرده بود و چیزی مثل حس غریب که در دریا، روزگار پیش از این گریبانش را گرفته بود او را وا‌می‌داشت که برود … اما به کجا؟” (همان،۱۳۶۹ب:۳۴۱).
۳-۲-۱۱-۳-جبرسنت‌ها:
در سنگهای شیطان روانی‌پور با محور قرار دادن داستان دختری که در رشته پزشکی درس می‌خواند، در مقابل دایه پیر که زندگیش را وقف آبادی کرده است، به مبارزه با سنت‌ها و جبر حاکم بر محیط می‌رود. او جن سفید را حافظ خود و آبادی میداند در حالی که این جن را هیچ کس جز او ندیده است. “نگاه کرد به در آبی رنگ خانه کاهگلی هنوز هست، همان علامت که شبانه درِ خانه ستاره زدند، جنّی که حافظ آبادی است، گناه را بو می‌کشد و شبانه بر در هر خانه‌ای که بوی گناه آن را سنگین کند، علامت می‌گذارد و این جنّ را چه کسی دیده بود؟” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۷) روانیپور معتقد است اصلا این جن وجود ندارد و این قصه ساخته ذهن دایه است که قربانی جهل خود و اطرافیانش شده است. علم تنها سلاح مبارزه با این جهل و ناآگاهی است به همین دلیل دایه مخالف علم و آگاهی است.
“و هیچ‌کس خوش نداشت با دایه دهان به دهان شود. و همو بود که خواست رأی مادر را بزند تا مریم را به بندر نفرستد و مادر گفته بود: جای غریبه نمی‌رود منزل خالوشه و اگر خالویش نبود که دیگر در شهر زندگی می‌کرد از آن زمان که از اجباری واگشته بود و زنی بندری گرفته بود و بچه‌هایش درس‌خوان شده بودند، مریم هرگز نمی‌توانست به بندر برود بعد به شیراز …” (همان،۱۳۶۹ج:۹).
روانیپور در داستانهای بومی تنها به انتقاد از سنتها میپردازد گویی توان مبارزه با جبر سنتها را ندارد اما در داستانهای حوزه شهر به مبارزه با جبر میرود. پشت پا زدن به قانون‌های پوسیده و کهنه و جبر‌گرای جامعه از ویژگی این داستانهاست “فصل پاییز است، نمی‌توان که زیر قانون بزنی، قانون زمین … اما بعضی از برگها تحت شرایط عمل نمی‌کنند … همیشه سبزند، همیشه، مثل آدمهای بزرگ” (روانی‌پور،۵۱:۱۳۸۳).
در داستان کولی کنار آتش، جبر قانونهای قبیله حاکم است. جبری که آینه را وامی دارد تا در مجلس شبانه پدر ساعتها برقصد اما نمیتواند همراه زنان کولی به شهر برود. “ناله‌ی نی و صدای خلخال‌ها در خواب هم رهایش نمی‌کرد. دو صدا، دو زنگوله بر گردن سگی، تا هرگز نتواند از قافله دور شود … چه کسی، چه کسی می‌تواند این دو زنگوله را از گردنش باز کند؟ چه کسی می‌داند او، خوش دارد برای لحظه‌ای هرچند کوتاه گم شود؟ (روانی‌پور،۳:۱۳۸۸). آینه قربانی قانون قافله است، قانونی که نسل اندر نسل مادران در گوش دختران زمزمه میکنند. قانونی که اجازه یکجانشین شدن به آنها نمیدهد. حق مدرسه رفتن را از آینه میگیرد. “قانون! در گوش دخترکان، زنان دنیا دیده‌ی کولی چه بسیار از قانون قافله می‌گفتند، تا آنگاه که مردی هم خون و هم ریشه او را می‌خرید و دخترک یکباره تن به سنت‌های قافله می‌داد و همچون زنی دنیا دیده، قصه رسم و رسوم اجدادی را در گوش دیگران زمزمه می‌کرد”(همان،۱۳:۱۳۸۸). هرچه از قافله دورتر باشی قانون کم رنگ‌تر می‌شود. اگر قبیله ساکن خانه دارد به خاطر این است که اجدادشان داشته و ریشه همه چیز در اجداد است. بسیاری از شخصیتهای داستانهای روانیپور آنگاه که قربانی سنتهای آبا و اجدادی میشوند، پوچی این قوانین و سنت برایشان روشن میشود. در لحظه آخر به همه قوانین پشت میکنند و راهی را که میدانند درست است ادامه میدهند. همانگونه که مهجمال راهش را عوض کرد و آینه قبیله را رها کرد و به دنبال مانسش راهی دیار غربت شد. در دل فولاد، تاثیر این جبر شدیدتر است. دیکتاتوری که مدام بر افسانه حکم میکند از نمادهای جبر داستان است. در اسباب کشی افسانه سربلند به خانه سرهنگ تمام نشانههای جبر قابل ملاحظه است. خانهای که رنگ سیاه کاشیهای آن فضای مردهای بر خانه انداخته است و کبوترانی که در دست سرهنگ اسیرند. افسانه میخواهد تمام چیزهایی را که نشان جبر است از بین ببرد. پس اولین کار او از بین بردن لکههای کاشیهاست که سرهنگ معتقد است پاک نمی شوند، اما افسانه آنها را تمیز میکند. در پایان داستان دل فولاد این جبر از بین میرود. کبوتران با دزدیدن کیسه دانه از چنگ سرهنگ به آزادی میرسند و افسانه در شیراز در استفراغهایش از دست دیکتاتور رها میشود (ر.ک.شیشه گران،۸۶:۱۳۸۷) در دل فولاد در آخرین لحظه راوی سوار اسبی میشود که از اول کتاب دنبال سوارکار خودش است. اسب رو به افق شیهه میکشد. در این رمان افسانه ذره ذره به قدرت خود پی میبرد و به تکامل میرسد. افسانه دوبار در این داستان صورتش را بند میاندازد. یک بار وقتی عاشق سیاووش میشود و زیر بند گریه میکند اما بار دوم برای خودش. او حالا خود را از همه آنچه که او را محصور میکرد رها شده است به آرایشگاه میرود و با شادی به آرایشگر میگوید بند بیندازد. روانیپور معتقد است با یک گل هم بهار میشود. گل نشان بهار است، پس میتوان تغییر ایجاد کرد (ر.ک.مهویزانی،۲۸۲:۱۳۷۶).
۳-۲-۱۲-زندگی:
روانی‌پور آنچه از زندگی بیان می‌کند جدال زندگی و مرگ است. همان‌گونه که بیان شد پایان اندیشه‌های مبارزاتی روانی‌پور با نوعی شک و تردید همراه بود. این شک و تردید نتیجه روح زندگی و تلاش برای زندگی بود. قهرمانان روانی‌پور زندگی را دوست دارند. مه‌جمال آن زمان که در تلاش برای یافتن هویت گمشده خود به عمق آبهای سبز می‌رود، در جدال با مرگ و زندگی، زندگی را انتخاب می‌کند و نمی‌تواند از آنچه که برای او یادآور زندگی بوده است دست بکشد. در عمق آبهای سبز آنچه را که تا به حال نسبت به آن بی‌اعتنا بود یکباره برایش ارزشمند می‌شود و بوی زندگی را از آن استشمام می‌کند “مه‌جمال خبرهایی را که پیش از این، آن همه بیاعتنا از کنارشان گذشته بود، می‌گفت: صدای نی‌ چوپان، بع‌بع بزها، غروب و طلوع آفتاب، شبهای زمستانی و نشستن پای منقل آتش و شروه خواندن، بوی نان تازه و…” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۱) اینها تمام آن خاطراتی است که بوی بودن و زندگی کردن را برای او یادآوری می‌کند.
زندگی در

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه ارشد درموردسود سهام، تنزیل، ارزش سهام، سهامداران
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید