(ر.ک.روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۹۳). سرانجام، رنگ خاکستری و غم‌انگیز دریا، موجهای تنبل و بی‌حال آن، گم شدن مرغان دریایی بر فراز دریایی جفره و قیر که دیگر تا بالای سد آمده بود و آن بوی سنگین مردم را واداشت که خانه‌های خود را به سرهنگ صنوبری بفروشند و دریایی خاکستری را که روزی سبز بود ترک کنند(ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۳۹۷)..
در اهل‌غرق مردم آبادی جفره مدام نگران زمین و آسمان و خشم دریا هستند. آنان باید با طبیعت مهربان باشند تا طبیعت نیز با آنان تندی نکند. وقتی ادار? راهسازی برای ساختن جاده اقدام می‌کند و یا آن زمان که مهندسین نفت زمین را می‌کندند تا به نفت برسند، مه‌جمال و زایر دائماً نگران زمین هستند. “زمین زخمی بود؛ زخمی و آشفته، انگار کسی یقه او را گرفته و او را تا نهایت مرگ زده باشد” (همان، ۱۳۶۹ب:۲۰۶). “دل مه‌جمال با هر شکافی که زمین بر‌می‌داشت، قاچ قاچ می‌شد” (همان،۱۳۶۹ب:۲۷۴). اندیشه زمین حتی گاهی مهمتر از فرزند است”مه‌جمال دریایی آنقدر در غم زن و فرزند خود نبود که در اندیشه زمین” (همان،۱۳۶۹ب:۲۷۴).
در اندیشه روانی‌پور زمین مادر نیکان است و همان قدر که مادر در زندگی اثر دارد زمین نیز مؤثر است “زمین مادر نیکان است” (همان،۱۳۶۹ب:۳۶۹). عشق روانی‌پور به طبیعت جنوب آن قدر زیاد است که در تمام داستان‌هایی که در حوزه جنوب می‌نویسد، رنگ و بوی اقلیم جنوب را می‌توان دید و حس کرد. صدای غناهشت دریا ، موجهای طوفان ، هی ها هی های ملوانان و ماهیگیران ، صدای بوره باد در نخلستان‌ها و جادههای کویری و داغ جنوب با درختچه‌های خار و کُنار در جای جای داستان‌های او قابل لمس است. هنر روانی‌پور در همین توصیفات زنده و گویا از طبیعت است که داستان‌های او را سرشار از عاطفه و تخیّل می‌نماید.
طبیعت آن چنان به زندگی جنوبی پیوند خورده است که غافل شدن از او عواقب بدی دارد. در اهل غرق روانی‌پور به انتقام دریا از اهالی جنوب اشاره می‌کند. آن زمان که رادیو وارد جفره می‌شود، مردم شبانه به جای آنکه روی‌ آب انبار جمع شوند و قصه دلاوران جنوب را بازگو کنند دل به رادیو می‌بندند و دریا از آنان انتقام می‌گیرد “برای آبادی مثل روز روشن بود که بچه‌برو، آن زمان که آنها مشغول جعبه جادو بوده‌اند به آبادی آمده و بچه‌ها را با خود برده است” (همان،۱۳۶۹ب:۱۴۱). زمانی که مردم قانون پاسگاه را می‌پذیرند و در مقابل اوامر سرهنگ صنوبری کوتاه می‌آیند دریا طوفانی می‌شود. به اعتقاد زایر دریا خیال اطاعت از هیچ کسی را ندارد “دریا خیال اطاعت نداشت، ناگهان سیاه شد و مانند زنی شوی از دست داده وهچیره کشید. موجهایش به هوا رفت و یک شب روی پاسگاه و آبادی رمبید. زایر کفاره غفلتش را داد. از دریا غافل شده بود، روی زمین دخیل بسته بود. دریا عاشقی کینه‌جوست، مانند دخترکی چهارده‌ساله، دربست هوش و حواس تو را می‌خواهد” (همان،۱۳۶۹ب:۲۵۶).
خشم دریا و قربانی کردن برای او از دیگر مواردی است که بیان می‌گردد. در اهل غرق مه‌جمال باید قربانی شود تا دل بوسلمه از مردم راضی شود و دیگر آنان را اذیت نکند. آبادی معتقدند که برای در امان ماندن از شر و غضب دریا باید مه‌جمال را قربانی کنند. (ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۴۸-۴۷). این نوع قربانی در “سیریاسیریا” نیز به چشم می‌خورد. مردمی که سالها با هدیه کردن دختری به دریا خود را از غضب و طوفان دریا، در آن زمان که به صید ماهی می‌روند، در امان نگه می‌دارند. سیریاسیریا داستان مردمی ساحل نشین است که هر وقت عازم دریا می‌شوند تا به صید بپردازند، دختری از اهالی را با خود می‌برند و به محض اینکه دریا طوفانی می‌شود دختر را در دریا می‌اندازند تا دریا آرام شود “زنان با چشمان خیس اشک به دریا نگاه کردند و بعد به من تا با قایق سینه به سینه دریا بروم و دست بزنم به آن قربانی که در شکل و شمایل عروسکی پارچه‌ای روی سینه قایق نشسته بود و ناله زنانه‌ای که ناگهان برخاست زنی که می‌ترسید کسی او را به قعر آبهای گل‌آلود بیندازد” (روانی‌پور،۷۱:۱۳۷۲). در این داستان نویسنده در ضمن اشاره به عشقی ناکام به رسم قربانی کردن دختران نیز اشاره می‌کند. مرد تبعیدی برای جلوگیری از این رسم کهن پیشنهاد عروسک پارچه‌ای که توسط دختران ساخته شود را می‌دهد اما برای اینکه روی دریا تنها نباشد دختر مورد علاقه‌اش را با پنهان کردن در داخل عروسک همراه خود می‌برد، آن زمان که دریا طوفانی‌ می‌شود مردان ماهیگیر او را در دریا می‌اندازند و مرد خاطره آن را با خود به ساحل می‌برد “وقت در اولین صید، عروسک پارچه‌ای را که تمام دختران آبادی در دوختنش سهیم بودند و هر کس گوشه‌ای از آن را گلدوزی کرده بود با خود می‌بردند، هنوز آثار ترس و تردید را در چشمانشان می‌دیدم، اما بعد دیگر عادتشان شد و من به این باور رسیده بودم که ترس را از جان آنها دور کرده‌ام…یعنی در برابر خداوندگار دریاها ایستاده‌ام….” (همان،۷۶:۱۳۷۲). در اولین صید “او را که چون بره‌ای قربانی نگاه می‌کند” (همان،۷۷:۱۳۷۲) با خود می‌برد و آن زمان که دریا گل‌الود می‌شود دخترک را در دریا پرت می‌کنند.
“در سیریا سیریا و منو و روز شکوفه ونمک، مردان غریبه که قصد مبارزه با سنتها را دارند تعادل روحی خود را از دست می دهند و خود قربانی چیزی میشوند که آن را قبول ندارند” (مهویزانی،۲۶۰:۱۳۷۶). روانی‌پور نه تنها در داستان های بومی به مشکلات تکنولوژی اشاره می‌کند، بلکه در زن فرودگاه فرانکفورت از آدم آهنی که هیچ احساسی ندارد انتقاد میکند و آن زمان که با آدم آهنی خداحافظی می‌کند، چیزی غریب در چشمان او می‌بیند در واقع نوعی از احساس و عاطفه در او به وجود می‌آورد که باعث خودکشی آدم آهنی می‌شود. از “آندرو” می‌خواهد دفعه بعد چیزی بسازد که بتواند گریه کند (ر.ک.روانی‌پور،۱۳۸۰: ۶۶-۶۵). از میان رفتن ارزشهای انسانی و استفاده ابزاری موجب سیاهی زندگی انسان می شود. این همان چیزی است که روانیپور در این داستان به آن اشاره میکند، انسان در خدمت تکنولوژی همچون آدم آهنی میشود که دیگر محبت برای او رنگ می بازد “داستان مانا نقد تکنولوژی نیست بلکه نقد هر چیزی است که انسان را مجبور کند از حالت طبیعیاش خارج شود. هر چیزی که باعث شود عاطفه انسان از او گرفته شود و گریستن را یادش ببرد از نظر روانیپور محکوم است” (مجوزی،۴:۱۳۸۰)
۳-۲-۱۰-عشق:
عشق از مبانی اصلی اندیشه‌های روانی‌پور است. نیاز به عشق، نیاز فطری همه انسانها و مخصوصاً زنان است. “زن و عشق جداییناپذیرند. به همین جهت داستان زنان هم که بازتاب خواستهها و عواطف و احساسات ایشان است مملو از داستان عشق و عاشقی است” (حسینی،۹۷:۱۳۸۴). همانگونه که بیان شد از ویژگیهای داستان زنان بیان عشق و عاشقی است. عشق در داستانهای روانیپور تنها عشق به یک معشوق آدمی نیست بلکه زمانی عشق آسمانی و عشق به وطن از مبانی مورد نظر اوست.
۳-۲-۱۰-۱-عشق زمینی
در داستان‌های روانی‌پور زندگی بر پایه عشق استوار است. زنان داستان‌های روانی‌پور در عشق بی‌پروا و جسور هستند در” اهل‌غرق و کولی‌کنارآتشی”، آینه و خیجو زنان بی‌پروایی هستند که به دنبال رسیدن عشق خود، هر کاری می‌کنند. خیجو آن زمان که عاشق مه‌جمال می‌شود شبانه تا درخانه مه‌جمال می‌رود و خواسته دل خود را با او در میان می‌گذارد. آینه برای یافتن مانسش راهی تهران می‌شود خیجو، نباتی را سرزنش می‌کند که حرف دلش را به مه‌جمال نمی‌زند و آن زمان که در دل احساس می‌کند که مه‌جمال را دوست دارد، راهی خانه او می‌شود اگر چه پاسخی که می‌شنود او را سرخورده می‌کند اما بارقه‌های عشق در دل او خاموش نمی‌شود و منتظر است تا بار دیگر مه‌جمال به او نیاز پیدا کند. در مسیر سرنوشت این اتفاق می‌افتد و خیجو به آرزوی دل خود می‌رسد. خیجو در عشق ساده و بی‌آلایش اما جسور و مغرور است. در نگاه روانی‌پور عشق بزرگترین نیاز انسان است. روانی‌پور در اهل غرق دنیائی سرشار از عشق می‌سازد و حتی پریان دریایی داستان او نیز عاشق هستند و در جستجوی پناهگاهی از عشق تا خشم بوسلمه را تحمل کند (ر.ک.روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۳)
در اهل غرق مه‌جمال سمبل عشق است و حتی پری دریایی هم به دنبال “مه‌جمال” راهی آبادی می‌شود و برای پیدا کردن او تمام آبادی را می‌گردد. در نهایت آن چه که او را راضی می‌کند از خود گذشتن است. آبی دریایی که مه‌جمال را عاشق زمین میبیند او را رها می‌کند و به عمق آب‌های آبی باز می‌گردد. ایثار و از خودگذشتی نهایت عشق است.
“کار عاشقان جهان همین است گذشتن از خود و رفتن تا دیگری، او، که جان گرامی‌اش می‌دارد به رسم و روزگار خود جهان را تعبیر کند. و کاسبان جهان در بده بستان همیشه خود تا مقروض و وامدار نباشد به تن آدمی پیله می‌کنند، چون ماری بر تن جانی می‌پیچند و نفس آدمیزاده را می‌گیرند، تاپوک و تهی از هر چه مهر و مهربانی است، در کناری بنشیند و روزهای بی‌شمار عمر را به امید پایان بشمارد… و عشق اما از کسب و کار کاسبان جهان به دور است، در رفتن، نماندن و گذشتن تفسیر می‌شود.” (همان،۱۳۶۹ب:۱۸)
پنهان‌کاری در عشق ویژگی بارز زنان داستان روانی‌پور است. خیجو با آن که همه اهل آبادی از عشق او باخبرند و خود در این عشق می‌سوزد و مه‌جمال را چون جان خود دوست دارد. با همه جسوری، شرم زنانه‌اش از ابراز عشق او جلوگیری می‌کند. در تمام داستان‌های روانی‌پور می‌توان رگه‌های عشق را دید. در داستان “مرغ آبی رنگ” مرغ آبی رنگ، عشق و خوشبختی است که مرد آن را از بین میبرد. زن که عشق را می‌جوید و نمی‌یابد، به دنبال کار خلاق می‌رود و به طرح و قصه‌ها و آنچه زندگی او را از دیگران متمایز می‌کند رو می‌آورد (ر.ک.میرعابدینی،۱۱۳۹:۱۳۷۷) . در داستان “ما ازآینده می‌ترسیم” با بینش فمینیستی خود به حضور هر چند کم رنگ زنی، در زندگی مردانی که هر روز جلوی کتاب فروشی جمع می‌شدند و بحث سیاسی می‌کردند می‌پردازد. حضور این زن باعث می‌شود، بحث‌های بی‌هدف آنها جهت‌دار گردد و روزهای آینده به این امید که دوباره او را ببینند جلوی کتاب فروشی جمع شوند. در داستان “نازلی” به عشق‌های حقیقی اشاره می‌کند. عشق‌هایی که با نگرش و بیانی متفاوت بیان می‌شوند. در این داستان هیچ کدام به وصال منجر نمی‌شود اما پیوندی که میان آنها ایجاد می‌شود ناگسستنی است و در داستان “شیوا” مرگ هم نمی‌تواند آن را از بین ببرد.
۳-۲-۱۰-۱-۱-عصمت و عشق:
در نگاه روانی‌پور عشق با عصمت معنا پیدا می‌کند”زایر که عشق و عصمت، این توأمان ابدی را گرامی می‌داشت، نگران دخت یگانه‌اش او را تا آن لحظه که آرام بر کپر مه‌جمال می‌زد، دنبال کرده بود و حالا صدای غمزده عشقی رانده شد، دلش را به اندوه می‌نشاند” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۹۴) در ذهن روانیپور همانقدر که دلدادگی اعتبار داشت، ناپاکی بی‌اعتبار بود. عصمت و عشق هرگز از هم جدا

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه با موضوعورزشکاران، آبگیری مجدد، مراکز آموزشی، ارزش اقتصادی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید