معتقد است حقیقت عشق در رسیدن است و آن زمان که عاشق و معشوق به هم نمی‌رسند، در حقیقت نیمه گمشد? خود را گم می‌کنند. در عشق انسان نیمه دیگرش را پیدا می‌کند و با آن یکی می‌شود و شکست عشقی یعنی گم شدن یک نیمه، گم شدن همه آن چیزهایی که دوست دارد. “آن زمان که آدمیزادگان دلتنگ می‌شوند، سر به دیوار? جهان می‌کوبند و راه به جایی نمی‌برند. آن زمان که در اسارت زمین و آسمان به گریه می‌افتند، آن دیگری را می بینند، با او یکی می‌شوند” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۱۴۷)
در داستان “زن فرودگاه فرانکفورت” با عشق‌های شکست خورده و فراموش شده مواجه می‌شویم. عشق‌هایی که مسائل سیاسی و اجتماعی باعث فراموشی آنها شده است”مرد نگاه می‌کند و زن حالا بعد از ده روز می‌تواند در چشمانش درخشش آفتاب شرق را ببیند با همان اندوهی که همراهست همیشه و با همان حرف‌ها که ناگهان ناگفته می‌فهمی. “ماریا، همه چی از ماریا شروع شد، شرط می‌بندم اول از همه اسم اونو عوض کردی؟ “آره” “از همانجا تمام نمی‌کنی، گم می‌کنی” (روانی‌پور،۳۰:۱۳۸۰)
روانی‌پور در این مجموعه با حسرتی خاص از فراموشی که مرد گرفتار آن شده است صحبت می‌کند. زنی که سال‌ها با عشق مرد زندگی می‌کند و برای یافتن او راهی کشوری دیگر می‌شود تا او را بیابد و حرف دلش را بگویید “هیچ وقت نخواستی اونو کامل ببینی، افسانه یه زن بود، نه پازل.اگر تمام زن‌ها پازل نباشند، پازلی که یک تکه‌اش گم شده و هیچ وقت کامل نمی‌شه” (همان،۶۹:۱۳۸۰).
روانی‌پور معتقد است که آنچه که بعد از طلاق نصیب انسان می‌شود نه عشق بلکه ملال است. مزاحم‌هایی که به جز هوسی شهوت‌آلود، به چیز دیگری فکر نمی‌کنند. “بعد مگر روی یک مرده حتی اگر مرغ آبی رنگی باشد چه چیز می‌نشیند؟ ملال …. ملال. دیدن مگس‌ها، شنیدن وزوز بالهای سیاهرنگشان و نه عشق، باور می‌کنی که عشق نبود، فقط این را اگر باور کنی راحت می‌شوم. آری ملال بود که مرا به آنجا کشاند، مگر چقدر یک مرغ سبز تنها می‌تواند در قفسی بخوابد؟” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۲۱).
۳-۲-۱۰-۲-عشق آسمانی:
عشق از نظر روانیپور خاطره جمعی است که در زمان‌های خیلی دور اتفاق افتاده و باید پیدا شود. معشوق همان نیمه گمشد? هر انسانی است که در زمان‌های دور پیش از جسم خاکی با هم پیوند خورده‌اند. ابتدا روح‌ها با هم پیوند یافته‌اند و در زمین جسم خاکی، باید دنبال این خاطره ازلی باشد.
“این را همه می‌دانند و من هم می‌دانم که گاهی باید خاطره‌ای را پیدا کرد، خاطره‌ای که بخشی از زندگی تو بوده، در زمانهای دور، خیلی دور، پیش از آنکه جسم خاکی تو بتواند روی زمین شکل بگیرد و جابجا شود. این خاطره را آدم یکروز پیدا می‌کند، روی همین زمین خاکی با پوسته‌ای مجازی که اگر هوشیار باشی و بشناسی با نگاهی می توانی بفهمی و آن پوسته را بشکافی.” (روانیپور،۱۳۶۹الف:۱۰۱)
روانیپور در “قصه غم انگیز عشق” از بین رفتن عشقهای پاک و ماورائی را بیان میکند و از دست رفتن این عشقها را با لحن غمانگیز بیان میکند. در این داستان قهرمان داستان او به دنبال نشانههای عشق،زمان را نادیده میگیرد. او معتقد است در عشق زمان مفهومی ندارد و عشق قصهایست که بارها تکرار میشود.
“این قصه غم انگیز عشق است. قصه‌ای که تکرار می‌شود تا گوی بلورین زمان هست، تا وقتی این گوی بلورین به سیاره‌ای، ستاره‌ای از زمانهای دیگر نخورده و نشکسته و “زمان” شاید سرانجام از درون منفجر شود، با همین قصه غم انگیز که تکرار می‌شود و حجم زمان را پر می‌کند! و زمان چون از عاطفه لبریز شود، پرشور از بغض‌های فروخفته و تنهایی فریاد شده، دیوار? بلورینش می‌شکند. ولی هر قصه عاشقانه به یقین در ذرات پخش شد? این گوی بلورین خانه می‌کند و خود زمانی تازه می سازد و شاید روزی برسد که ابدیت و آنچه آفریده شده و نشده چیزی نباشد جز ذرات بلورین زمان که در دل خود دانه ای از عشق دارند، از قصه غم انگیز عشق. آنوقت زمان زن و مردی خفته در حبابی از زمان، یا قصه‌هایی با پایان‌بندی نه چندان یکسان… ” (همان،،۱۳۶۹ج:۲۹).
پایه و ابتدا و انتهای هستی براساس عشق است. عشقی که در دل، زمان آغاز و پایان جهان را به وجود می‌آورد. او قصه ناشناختگی عشق را در بین انسانها بیان می‌کند. عشق آن قدر با ارزش است که زمان در آن معنا ندارد “زمان در زندگی زن هرگز مهم نبود، دانه‌ای اگر کاشته می‌شد، دانه‌ای از عشق، چیزی نمی‌توانست بر آن خط و خراشی بگذارد.” (همان،۱۳۶۹ج:۳۳). برای انسانی که به دنبال کسی است که دوستش بدارد فرقی بین یک لحظه و یک ثانیه نیست. او در هر کجا که باشد برای رسیدن به لحظه دوست داشتن تمام ساعت‌ها را متوقف می‌کند “در کار عشق چندان معتقد به زمان نبود. در مقام عشق بود همیشه و نه از آن دسته آدمیزادگان که لحظه‌ای در حال عشق‌اند و بعد فراموش می‌کنند…” (همان،۱۳۶۹ج:۳۰) .
عشق حقیقی در نگاه روانی‌پور، عشقی است که آثار و نشانه‌های آن را در چهر? عشاق ببینی. روانی‌پور عشق را دارای خاصیتی ماورایی می‌داند به اعتقاد او در عشق حقیقی آرامشی واقعی و حقیقی وجود دارد. روانی‌پور در داستان رعنا با وارد کردن پهلوان همه دوران به دنبال عشق گمشده ماورایی می‌گردد. عشقی که از آلودگیهای جنسی دور باشد. “گفتی من به راحتی می‌توانم بگویم چه وقت دوستت را دیده‌ای و کی ندیده‌ای؟ گفتم چطور؟ گفتی هر وقت که او را دیده باشی پوستت می‌درخشد، گونه‌هایت گلگون می‌شود و در صدایت شور عاشقانه‌ای موج می‌زند و از تمام حرکاتت زندگی می‌زند بیرون، عشق سحرت می‌کند، کم تر حرف می‌زنی و بیشتر فکر می‌کنی” (روانی‌پور،۲۳:۱۳۸۱).
روانی‌پور به ویژگی‌های انسان عاشق اشاره می‌کند او به خوبی حالت یک عاشق را توصیف می‌کند، یک عاشق معمولاً ساکت است. دوست دارد در خیالات عاشقانه خود غرق باشد و از تنهایی لذت می‌برد. روانی‌پور نه تنها به این ویژگی‌های درونی اشاره می‌کند بلکه بسیاری از رنگها را نیز خاص عاشق می‌داند. رنگ صورتی رنگی است که می‌تواند نشانه‌های عشق باشد روانی‌پور بارها از این رنگ در لحظه‌های عاشقانه استفاده کرده است، رنگ لحاف صورتی، گل صورتی، دوست صورتی، و رنگ سبز، خواب از جنس حریر سبز، مرغ آبی و سبز، اینها نشانه‌هایی هستند که نویسنده هر وقت عشق را تعریف می‌کند از نمادها برای آن استفاده می‌کند “و او توانست آرام در خواب زنی فرو رود که خوابش از حریر سبز بود و او می‌توانست با چشمان خودش پس از سالیان سال جهان را ببیند” (روانی‌پور،۱۰۹:۱۳۸۰). روانی پور در این قسمت به نکته عرفانی ظریفی نیز اشاره می‌کند. از نگاه معشوق جهان را دیدن. روانی پور بیان می‌کند که در حقیقت تقدیر مقدر را تنها دل عاشق می‌تواند بر هم بزند “اما هیچ تقدیر مقدری نیست که دل عاشقی شوریده نتواند آن را بر هم بزند”(همان،۱۰۹:۱۳۸۰). از نظر وی عشق خاطره ازلی است عشق چیزی است که حسرتی باستانی در آن نهفته است. حسی غریب که انسان را به سوی معشوق می‌کشد.
“به تهران می‌رود… به تهران می‌رود… در طنین این کلام که از دهان زنان و دخترکان باغ به گوش می‌رسید، حسرتی باستانی نهفته بود. که انگار با تار و پود آنها یکی شده بود و با جان و دل آینه یگانه… این بود که دل داد به کار تا دوباره در دام آن حسرت و شوریدگی نیفتد و چیزی را به یاد نیاورد که همچون باغ گیلاس می‌توانست جوانی‌اش را بگیرد و جان و دلش را فرسوده کند…” (همان،۱۲۲:۱۳۸۸)
روانیپور در سیریاسیریا یکبار دیگر به عشق‌های آسمانی می‌پردازد و به شکلی نمادین از بین رفتن این عشق‌ها را بیان می‌کند.”اولین نشانه این عشق‌ها در این داستان تل عاشقون است “تل عاشقون” در گذشته محل قرار عشاق بوده و متعلق به زمانی است که عشق‌های آسمانی رونقی داشته است. اما اکنون با عوض شدن کارکرد عملی آن، گویی مردمان این زمانه، عشق را به فراموشی سپرده‌اند” (اصلانی،۱:۱۳۷۸). این مشخصه، زمانی بارز می‌شود که مرد تبعیدی در روی “تل عاشقون” آن زمان که در حال ماهیگیری است تکه‌ای پارچه سبز رنگ را از دریا صید می‌کند و مردان بندر از نشانه عشق می‌گریزند. “اما فقط یک تکه پارچه بود، پارچه‌ای از حریر سبز… و نگاه مردان بندری، شوریده، وحشت‌زده و افسرده …” (روانی‌پور،۵۲:۱۳۷۲). مردان بندری حتی نمی‌دانند چرا نام آنجا تل عاشقون است و یا انکار می‌کنند. “چرا به اینجا تل عاشقون می‌گوئید؟ نامی است که پدرانِ پدرانمان به آن داده‌اند” (همان،۵۲:۱۳۷۲). نه تنها پیران از نشانه‌های عشق فرار می‌کنند که حتی جوانان نیز از آن سر در نمی‌آورند و با تعجب به مرد تبعیدی و سوالی که پرسیده نگاه می‌کنند. “خیلی طول کشید تا از زبان مردان بندری حرفی بشنوم. ده روز بعد، وقتی آمدند و در فاصله‌ای دور از من، روی تل عاشقون نشستند، از آنها پرسیدم، یعنی دهکده را نشانشان دادم، و آنها بخصوص جوانانشان، انگار هیچ چیزی نمی‌دیدند، با تعجب سرتکان می‌دادند و نگاهم می‌کردند” (همان،۵۳:۱۳۷۲).
قربانی کردن عشق و بی‌اعتنایی به آنچه روی داده است، جلوه دیگری از فراموشی این عشق‌هاست. “آنچه مرا وا می‌داشت که زودتر بروم، نه بی‌اعتنایی خیال انگیز مردم بندر به آن دهکده بود که انگار بخشی از خاطرات خود را انکار می‌کردند، بلکه حرکت کُند آدمهای آبادی بود و طبل‌هایی که می‌زدند” (همان،۵۴:۱۳۷۲) در این داستان جلوه‌هایی از عشق که قربانی خشم طبیعت و مردمان صیادی که نجات جان خود را بالاتر از عشق می‌دانستند بیان می‌شود. به همین دلیل همیشه بوی شرمساری همراه آنان است.
“این بوی چیست؟ زن، زنی که دایم می‌گریخت و همیشه می‌توانستی او را ببینی که خیس آب رو به دریا می‌گریزد یا از دریا بر می‌آید. دلتنگ نگاهم کرد و من کلماتی را شنیدم و توی هوا دیدم که شاید هزار سال پیش از این از دهان زنی بیرون آمده بود و یا شاید قرار بود که هزار سال دیگر زنی آن را واگویه کند. “بوی شرمساری” گفتم اگر بیشتر بگویی؟ گفت: ماهی فقط وقتی دهانش را باز می‌کند گیر می‌افتد” (همان،۶۷:۱۳۷۲).
آنچه راوی را به اینجا می‌کشاند، ترانه غم انگیز است. این ترانه، نوای غمگین انسانی است برای آنچه که از دست داده است. در حقیقت داستان به هبوط آدم و از دست دادن تمام زیبایی‌های قدسی وجود او اشاره دارد. عشق هم یکی از این زیبایی‌هاست، مردی که عشقش را در میان امواج دریا به نابودی می‌سپارد و اکنون تنها و پشیمان در ساحل ضجّه می‌کشد (ر.ک.اصلانی،۱:۱۳۷۸).
“گریه کرد، طوری که دلت می‌خواست بگریزی، از خودت و از صدای او … اگر آن ضجه به گوشم نمی‌رسید، آن جور دردناک و گزنده و همه چیز را نمی‌برید و گرد و غباری را از سر و روی آبادی نمی‌تکاند شاید هرگز نمی‌دیدم که بچه‌ها در کودکی خود مانده‌اند و جوانان در جوانی خود و پیرها در پیری… درختها همان طور مانده بودند و مرغان دریایی که در مرگ خود زنده بودند”

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه ارشد درموردسود سهام، سهامداران، سود تقسیمی، تقسیم سود
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید