نبوده‌اند و شهوت و دل‌مردگی دو توأمان ناپاک و بی‌اعتبار هستند.(ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۱۵۵) در نگاه او همان‌قدر که عشق خیجو و مهجمال پاک و دور از خواسته‌های شهوانی است، عشق نباتی و منصور خیابانی و شهوانی است و به دلیل این حرمت شکنی منصور مورد تنبیه قرار می‌گیرد و ازدواج او سرانجام شومی به دنبال دارد تا جایی که او روانه خانه همه مردان عالم می‌شود و ثروتش را زنی فاحشه از چنگش در می‌آورد و نباتی با سروان سینایی فرار می‌کند (ر.ک. همان،۱۳۶۹ب:۳۵۳).
ستاره بیو? بروز با اینکه به عشق بروز پای بند است اما عشقی که از او دریغ شده در کنار مهجمال کامل می‌شود. آن چه که باعث می‌شود تا خواسته دل خود را بر زبان نیاورد، عصمت روستایی اوست. روانی‌پور این عصمت را می‌ستاید و آن را شایسته زنی چون ستاره می‌داند. با اینکه معتقد است که “مه‌جمال می‌تواند شب‌های سرد تنهایی‌اش را گرم کند” (همان،۱۳۶۹ب:۲۳) هیچ گاه پیش قدم نمی‌شود. تنهایی از جمله عواملی است که ستاره را به سوی مه‌جمال سوق می‌دهد. “در حرف‌های ستاره، حسرت زنی تنها دیده می‌شود، زنی که نمی‌خواست عصمت روستایی خود را با کلامی لکه‌دار کند” (همان،۱۳۶۹ب:۹۰). ستاره از این که میبیند آبادی مه‌جمال را پذیرفته‌اند و او را گرامی می‌دارند، شاد است و رسم عاشقان حقیقی جهان چنین است”دوست می‌دارند که دیگران پرورد? دل آنان را گرامی بدارند” (همان،۱۳۶۹ب:۸۶).
ستاره سال‌ها با این عشق در کنار خیجو زن مه‌جمال به سر می‌برد و هر روز از صدای آواز سربازان غریب پاسگاه که قصه غریب خود را می‌خوانند بر عشق و دلدادگی خود گریه می‌کند”هیچ کس در آبادی گمان نمی‌برد که در قلب ستاره، زن مرد از دست داده، چه می‌گذرد و مه‌جمال نمی‌دانست که حضورش، سکوت ابدی و مردانه‌اش چه تش بادی در جان ستاره انداخته است.” (همان،۱۳۶۹ب:۱۶۴-۱۶۲). ستاره اگر چه عاشق است اما این عشق را تا لحظه مرگ در دل خود نگه می‌دارد و عصمت و نجابت که از نظر روانی‌پور خاص روستاییان است، اجاز? بیان و ابراز این عشق را نمی‌دهد. سرانجام در هیبت مرغ دریایی که آتش گرفته بود، رو به غبه پرواز کرد “زایر و مردم خسته آبادی با چشمان خود آن مرغ دریایی به آتش نشسته را دیدند که در غبه همان جا که مدینه در عمق آبهای سبز رفته بود، فرود آمد و در میان موج‌های دریا گم شد” (همان،۱۳۶۹ب:۳۵۹) نیاز به عشق و تنهایی ستاره به این صورت پایان می‌گیرد و او با قصه عشقی بی‌پاسخ به استقبال مرگ می‌رود. تنها عشق می‌تواند آدمی را از خانه و کاشانه‌اش آواره کند. ستاره مرگ را برگزیند و آینه قبیله را ترک کند.
۳-۲-۱۰-۱-۲-عشق و عقل:
آن چه که باعث می‌شود انسان از بیان عشق واهمه داشته باشد نیروی عقل است “این عقل، عقل نابکار آدمیزاد است که با زنجیر بایدها و نبایدها زبان دل آدمی را می‌بندد، می‌گذارد که مانند نباتی فانوس بر دست بایستی و رفتنش را تماشا کنی” (روانیپور،۱۳۶۹ب:۳۹) همان‌گونه که در جدال عشق و شهوت باید به نیروی عقل تکیه کرد تا عشق به ناپاکی نرسد با کمک عقل و در جدال بین عقل و عشق باید جانب عشق را گرفت. در بیان عشق باید زنجیر بایدها و نبایدها را پاره کرد و دور انداخت.
“عشق، جان آدمی را به زنجیر کشیده است، در ذهن مه‌جمال کفه تردیدها هر لحظه در نوسان غریب خود گاهی به جانب عشق و آدمی، و زمانی به جانب مرگ و تاریکی وا می‌گشت. خمیر مایه جان آدمی عشق است، اما وقتی راه عشق خود را گم کنی، به بی‌راهه می‌روی و جانت خواستار خواب مردگان می‌شود و همزاد زمینی‌ات در تقلای آن که تلنگری بر تقدیر مقدرت نخورد گوش به فرمان بوسلمه می‌دهد” (همان،۱۳۶۹ب:۲۶۹)
عشق با جادوی خود انسان را اسیر می‌کند. در نوسانات زندگی آن زمان که انسان هر لحظه به سمتی کشیده می‌شود، بهترین راهنمایی او صدای دلش است.”چه بسا نیروی عشق در مسیری ناروا بیفتد و به پایان خود برسد، به مرگ… وای اگر سربه گسّار واقعیت بخورد، عقل در برابر عشق بر‌می‌خیزد… ” (همان،۱۳۶۹ب:۳۲۳)
۳-۲-۱۰-۱-۳-عشق یک نیاز:
عشق نیازی دو طرفه است. در جهان داستانی روانی‌پور جلوه‌های آن را بیشتر در زنان می‌بینیم. زنان در نشان دادن این هدیه الهی بی‌پروا ترند.”عشق توتم زندگی زن است. زندگی او از آغاز تا پایان با فراز و نشیبهای عشق جریان مییابد. دست تقدیر، عشق و زن را به هم گره زده است. نخستین جرقههای عشق در دل زن با غم دوری و لذت نزدیکی ارتباط مستقیم دارد” (زرلکی،۲۹:۱۳۸۲). عشق حد و مرز و مکان نمی‌شناسد و در بین روستاییان روش خاصی برای بیان آن وجود ندارد. هر اشاره‌ای می‌تواند دو نفر را گرفتار هم بکند، حتی صدای دست زنان آبادی هنگام پختن نان. ” دی‌منصور اولین چونه خمیر را پشت جُفنه گذاشت، ضرب دستهایش روی جُفنه صدای خوشی داشت. آن وقتها که چهارده ساله بود با همین ضرب خوش دستها مردش را اسیر کرده بود. حالا اما، هر ضرب دستی خاطره‌ای بود تلخ که به جانش نیشتر می زد” (همان،۱۳۶۹ب:۲۰-۱۹)
بسیاری از این عشق‌های روستایی پنهانی و با نشانه‌ای که هر دو طرف برای همدیگر می‌گذاشتند به وجود می‌آمد. روانی‌پور در بین این مردم زیسته و از نزدیک شاهد این عشقها بوده است به زیبایی به بیان آن می‌پردازد “در همین مسیر و همین جاست که زنهای آبادی حرفهای دلشان را به هم واگویه می‌کنند و دخترکان عاشق دستمال‌های سبز یادگاری را برای مردهاشان زیر سنگ می‌گذارند و یا لابه‌لای شاخه نخلی دختری جوان سوغاتی از سفر آمده‌ای را با دستان مشتاق می‌رباید” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۷۳).
گاهی در عشق ترس گم شدن هست. عشق یک نیاز غریزی و یک هدف است. آگاهی از وجود هم به دوری منجر می‌شود. پس بهتر است که عاشق و معشوق در بند نام هم نباشند برای همدیگر ناشناس بمانند.
“نمیدانستم خانه‌اش کجاست و حتی نامش چیست، همیشه واهمه داشتم که نامش را بدانم، وقتی اسم کسی را دانستی دیگر از تو جدا می‌شود. خود به خود جدایش کردی و ما نمی‌خواستیم، نمی‌خواستیم جدا باشیم و این بود که نه او می‌دانست و نه من، فقط همدیگر را می‌شناختیم و همدیگر را پیدا می‌کردیم حتی اگر در میان همه آدم‌های گمشده دنیا، گم می‌شدیم” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۹۹).
عشق و رغبت به زندگی همان چیزی است که قهرمان اهل غرق را در شک و تردید قرار می‌دهد. از اینکه گروهی از انسان‌ها را به دنبال خود می‌کشد و عده‌ای کشته می‌شوند، احساس نگرانی می‌کند. مه جمال عاشق زمین و زندگی است و در برابر مرگ اجبار را می‌بیند، اجباری که در رفتن است. مه‌جمال نگران است که هنوز در دل انسانی عشق وجود داشته باشد و با مبارزه و کشتن، عشق پژمرده شود. “بی‌قراری نیزار و حضور طاووسهای زرد که مسافتی به دنبال مه‌جمال و همراهانش آمدند، نشان از دلی شوریده داشت. مه‌جمال به تفنگچیانش نگاه کرد … آیا هنوز کسی در روی زمین عاشق است؟ شاید در پس این چهره‌های خسته عبوس دل عاشقی می‌تپد، شاید بسیاری از این جوانان به شرم حضور او، دسته را رها نمی‌کردند” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۴۲)
عشق در محیط روستایی داستان‌های روانی‌پور همیشه هم پذیرفتنی نیست، بلکه خیلی از دختران داستان او به دلیل عشق به مردان غریبه طرد می‌شوند. ستاره به جرم دل دوستی به مرد غریبه مجبور می‌شود در خانه‌ای دور از خانه‌های دیگر، زندگی کند (ر.ک.روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۷) فانوس به خاطر دلدادگی به مرد غریبه در درّه‌های فکسنو کشته می‌شود. آینه به خاطر قانون شکنی قبیله طرد می‌شود.
روانی‌پور بعد از اهل غرق تغییر دیدگاه می‌دهد و از شکست‌های عشقی سخن به میان می‌آورد. در این سالها روانی‌پور سختی‌های یک شکست عشقی را به دوش می‌کشد و زنی تنهاست که با یادآوری روزهای گذشته تنهایش را در جهان داستانی و در قالب قهرمانان داستان‌هایش به نمایش می‌گذارد. زنی تنها در مقابل سیلی از بدگویان و خرافه‌اندیشان که مزاحم کار و زندگی او هستند. در این سالها روانی‌پور خود آوار? شهر تهران شده است تا برای پیشرفت خود قدمی بردارد. انعکاس این عشق شکست خورده را در داستان‌های دل فولاد، مشنگ، کولی کنارآتش و نازلی می‌توان دید.
در اعتقاد او یکی از نیازهای اساسی انسان نیاز به دوست داشتن است و این نیاز در این زمان در او به شدت قوی است او دوست دارد از عشق بگوید، از زندگی و از زنانی که به شوهرانشان عشق می‌ورزند “حس غریبی داشت، دلش می خواست صدای پرشنگ را بشنود، دلش می خواست که پرشنگ از زندگیش بگوید و از مردی که دوست می‌داشت” (همان،۱۳۶۹الف:۱۰۹) . تنهایی از مشکلاتی است که روانی‌پور اسیر آن است و عشق پناهگاهی امن برای گریز از تنهایی است. زمانی حتی یک پرنده می‌تواند قهرمان داستان او را چنان از تنهایی نجات دهد که او همان عشقی را که نسبت به یک مرد می‌تواند داشته باشد به پرنده پیدا می‌کند. زن تنهایی که یک روز جمعه را سرگردان خیابان می‌شود و در آخر روز که به خانه باز می‌گردد با کبوتر چاهی کف اطاق روبه‌رو می‌شود. علاقه او به این موجودی که تنهایی او را از بین می‌برد، آن‌قدر زیاد است که همچون روزهایی که برای مرد زندگیش خود را مرتب می‌کرد خود را مرتب می‌کند. لباس نارنجی در داستان‌های روانی‌پور حکایت‌گر عشق است و قهرمان داستان با پوشیدن پیراهن نارنجی، دوش گرفتن، شانه کردن موهایش، سرمه کشیدن و عطر زدن این عشق را نمایان می‌کند. اما در عوض با کبوتر مرده مواجه می‌شود و مرگ در نهایت عشق او را پژمرده می‌کند (ر.ک.همان،۱۳۶۹الف:۱۴۵)
روانی‌پور آن زمان که عشق را حس می‌کند، تمام دنیا را رنگی دیگر می‌بیند و آن زمان که به عشق پاسخ داده می‌شود، دنیا زیبا و آرام است. در همه پدیده‌ها صدای عشق در سیلان است “جیران صدای کوچکی را می‌شنید در دشت، دشتی سبز که می‌گذشت و بیدار مانده بود تا صبح با دو شمع بلند بر کف دستانش تا آن جویبار همیشه بخواند و بماند” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۴۶).
آن زمان که عشق فوران می‌کند “صدای تار در اتاق می‌پیچد و درخت نارنجی که یک روز خشکیده دوباره سبز می‌شود و پوسته سخت زمین را می‌شکافد” (روانی‌پور،۱۱۳:۱۳۸۳) “در شهر تمام شمشیرها ذوب می‌شد، گلهای حسن یوسف از زمین می‌رویید و صدای تار همه جا می پیچید و همه به رقص در می‌آمدند و همه تار می‌زدند، گونه‌های دختر کاتب گل انداخته بود، در کوچه‌ها و خیابانها می‌دوید و می‌دوید، باور نمی‌کرد، اسبها به رقص درآمده بودند و بر لبان سوارکار غریب لبخند شیرینی خانه کرده بود” (همان،۲۱۸:۱۳۸۳).
در عشق صبوری و رنج کشیدن وجود دارد. آنکه عاشق می‌شود باید خود را آماده هرگونه حسرت و حرمان بکند. عشق می‌تواند انسان را به سوی مرگ ببرد. ریشه عشق چند هزار ساله است. “آن که بر می‌گشت در واقع شیوا نبود، زنی بود ایرانی به طول عمر چندین و چندهزارساله این دیار، با صبوری بی پایان برای دلدادگی و رنج کشیدن” (روانی‌پور،۵۷:۱۳۸۱)
روانی‌پور

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه دربارههزار و یک شب، توجیه علمی، روشنفکران، حقوق زنان
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید