برابر مرگ است که ارزش و معنا پیدا می‌کند. به اعتقاد روانی‌پور”اجباری که در مردن وجود دارد انسان را پاسدار زندگی می‌کند” (همان،۱۳۶۹ب:۱۰۳). روانی‌پور بیان می‌کند که حتی مردگان نیز به مرگ عادت نمی‌کنند، عادت به زندگی و جستجوی آن کار هر انسانی است اما فاصله بین مردگان و زندگان فاصله مرگ و زندگی است (ر.ک.همان،۱۳۶۹ب:۶۰).
زندگی آنقدر با ارزش است که هیچ کس در عمر خود حاضر به از دست دادن آن نیست “همیشه وقتی ستار? چشمک زن توی آسمان می‌نشست، بلند می‌شد، کنار پنجره می‌ایستاد و جوری به ستاره نگاه می‌کرد ، انگار که روی عرشه ناوچه‌ایست و دریا طوفانی است و شب تاریک است و او می‌خواهد جهت را پیدا کند. انگار به دنبال نشانه‌ای بود، نشانه‌ای از زندگی” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۱۰۰). ارزش زندگی بالاتر از هر چیزی است حتی مرواریدی که بوسلمه وعده‌‌اش را داده باشد “آدمی در بده بستان زندگی و مرگ، همیشه جانب زندگی را می‌گیرد” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۶۵).
ترس از مرگ و بر باد رفتن زندگی چیزی است که هیچ انسانی آن را در عقل خویش باور نمی‌کند ” ترس از مرگ و بر باد رفتن زندگی را در چشمان مردان دیده بود و حال می‌دانست که برای ساکنین زمین، برای آدمیزادگان، هیچ گوهری گرامی تر از جان نیست” (همان،۱۳۶۹ب:۸۷). مرگ در هر شرایطی که باشد و حتی مرگ عزیزان نمی‌تواند عادت زندگی را از بین ببرد “مرگ حتی اگر مرگ نابسامان مه‌جمال باشد، عادت زندگی را در دل آدمیان نمی‌کشد.” (همان،۱۳۶۹ب:۳۷۵). همین میل به زندگی است که در اندیشه تمام مبارزان سیاسی داستان‌های روانیپور شک و تردید ایجاد می‌کند. به اعتقاد او زندگی با ارزش‌ترین هدیه خداوند است و حقیقت در زندگی و زنده بودن است. هیچ مبارزه‌ای آن قدر ارزش ندارد که زندگی دیگران را نابود کنیم و این حق طبیعی را از آنان بگیریم این همان چیزی که مه‌جمال در لحظه‌های آخر یاغی‌گری به آن می‌رسد و می‌فهمد که مرواریدی وجود ندارد و اگر داشته باشد بهای آن زندگی نیست. اگرچه”زندگی چون تاریخ دروغ باشد.” (روانی‌پور،۱۶۷:۱۳۸۳).
روانی‌پور در کمال سادگی زندگی می‌کرد و در تمام سال‌هایی که آوار? تهران و غربت شهرها می‌شود به ساده‌ترین روش زندگی قناعت می‌کند. در اندیشه او هنوز سادگی زندگی آبادی جفره وجود دارد و جفره‌ای‌ها نیز زندگی را در کمترین امکانات میپذیرفتند و دلخوش بودند.
“آبادی چیزی کم نداشت. تنوری داشت بزرگ که زنها نانشان را در آن می‌پختند. امام زاده‌ای داشت که روزهای عزاداری، مردم در آنجا جمع می‌شدند. آبادی پاک بود و مردم هر روز صبح برای قضای حاجت به کنار دریا می‌رفتند. بغض و کینه‌ای در آبادی نبود. مردم به هم می‌رسیدند. دی‌منصور سنگ آسیابش را به مردم می‌داد. کسی که از دریا وا می‌گشت، ماهیهایش را به خانه زایر می‌آورد تا میان مردم آبادی تقسیم کند. مدینه اگر شیر می‌دوشید، به زنان آبادی ماست و لورک و کشک می‌رساند …” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۱۶۵).
روانی‌پور در دل فولاد به یک بار تغییر موضع می‌دهد و زندگی را جز عادت نمی‌داند. نه تنها ازدواج بلکه تمام خوشبختی و بدبختی را سر عادت می‌داند و بیان می‌کند که اینکه آدم چند سال با یک مرد زندگی کند برایش عادت می‌شود “گفتم که همه چیز سرعادته. تمام بدبختی ها و خوشبختی‌ها. عادت؟ آره، و عیب تو اینه که عادت کردی چند سال زیر یه خونه با پیرزنی مو طلایی هم زندگی می‌کردی همین بود دلت برایش تنگ می‌شد” (روانی‌پور،۹۹:۱۳۸۳). روانیپور در داستانهای بعدیش تمام تلاش خود را در جهت رسیدن به زندگی بهتر و رسیدن به آنچه که هدف اوست به کار میگیرد.
۳-۲-۱۳- مرگ:
مرگ و زندگی دو پدیده جدایی ناپذیراند که در زندگی هرکس اتفاق خواهد افتاد. هر زنده بودنی یک روز به مرگ می‌انجامد اما این پدیده نه تنها در زندگی نوع انسان اتفاق می‌افتد بلکه هر آنچه که در طبیعت نام زندگی برآن می‌گذراند، مرگ را نیز باید بپذیرد و نام مرگ نیز برآن قرار خواهد گرفت.
پدیده مرگ، از دیگر مبانی اندیشه روانی‌پور است، نگاه نویسنده به مرگ اگرچه نگاهی پذیرنده نیست اما ردکننده هم نیست. روانیپور به مرگ با دو دیدگاه می‌نگرد. ۱- مرگ پذیری ۲- مرگ گریزی
۳-۲-۱۳-۱-مرگ پذیری:
روانی‌پور در اولین داستانش به نام مجموعه “کنیزو” به مرگ نگاهی پذیرنده دارد و مرگ را بهترین فریادرس می‌داند در واقع شرایط جامعه او را بدبین و مرگ پذیر می‌کند و اندیشه رهایی از زندگی او را به سوی مرگ می‌کشاند. این مجموعه که شامل نه داستان است، پایان همه آنها به جز داستان آبی‌ها به مرگ ختم می‌شود. در این مجموعه که اولین کار خانم روانی‌پور است مرگ ذهن نویسنده را احاطه کرده است به گونهای که مرگ کنیزو را با بدترین وضعیت ترسیم می‌کند. روانی‌پور از نگاه مریم داستان را روایت می‌کند و با براعت استهلال در ابتدای داستان مرگ را پیش چشم خواننده می‌‌آورد “کنیزو مرده بود” با این شکل داستان بیان می‌شود که در واقع زندگی غم انگیز او به پایان رسیده است. پایان داستان با صدای تق تق پاشنه کفش کنیزو به لبه گاری و صدای دریا و مرغان دریایی که جیغ می‌کشیدند، دست‌های کنیزو که از گاری آویزان بود و چشمهایش رو به آسمان و ابری سیاه که آسمان را پوشانده است به پایان می‌رسد. (ر.ک.روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۲۹)
شب‌بلند با مرگ گلپر، دختر کوچکی که در شب عروسی زندگیش همچون فانوسی‌که در خانه مریم در تمام شب با شعله کم روشن می‌ماند و صبح با پت پتی خاموش می‌شود به پایان می‌رسد در حالی که صبح نیز غبار گرفته و زرد بود (ر.ک.همان،۱۳۶۹الف:۳۴)
طاووس‌های زرد با عشقی نافرجام شروع می‌شود و با مرگ فانوس به پایان می‌رسد. استخوانش سالها بعد توسط راوی به خاک سپرده می‌شود. به اعتقاد اهالی آبادی آن جوان که دل فانوس را برد نه عشق بلکه مرگ بود که در شکل آدمیزاد به سراغ او آمد و او را با خودش برد. “نه خالو مرگ بود. شش ماه اتراق کرد و بردش. اهل اونا آدم را آواره بیابان می‌کند، وقتی کسی را دوست دارد، دیوانه‌اش می‌کند، ولی نمی‌کشد، مرگش بود، مرگ دوستش داشت، می‌خواستش و بالاخره بردش” (همان،۱۳۶۹الف:۸۰). آنچه در این دو داستان ـ شب بلند و طاووس‌های زردـ قابل توجه است نام شخصیت‌های داستان و ارتباط آنها با مرگ است. روانی‌پور در داستان شب بلند؛ معتقد است که گلپر،گلی بود که پرپر شد و همچنین دیگر نماد‌های که نویسنده به کار می‌برد جالب توجه است. داستان در شبی طوفانی اتفاق می‌افتد. صدای باد و صدای جیغ گلپر در هم می‌پیچد و فانوسی که از سرشب در حال سوختن است، در صبح غبارآلود با پت‌پتی خاموش می‌شود، همه نشان از اتفاقی شوم است. نویسنده با بهره‌گیری از فضای بومی وخشونت طبیعت فضایی مرگبار را بر داستان ترسیم می‌کند. در مورد فانوس در داستان طاووس‌های زرد نام قهرمان و مرگ او قابل ملاحظه است.
دریا در تاکستانها با مرگ زنی که در دریا غرق شده و همچنان منتظر است به پایان می‌رسد. داستان مشنگ اوج این مرگ‌خواهی است. مشنگ انتقاد زنی روشنفکر از جامعه‌ای است که برای او جایی در میان خانواده و جامعه گرفتار سنت‌های کهنه و پوسیده نیست. محور داستان مشنگ، مرگ است. زن مرده است و هراسان از اینکه دوباره جان رفته به بدن بازگردد برای رفتن به دنیای مردگان اصرار دارد. “زن سرش را با بلاتکلیفی تکان داد و یاد شبهای پیش افتاده بود ساعت نه دارو، ساعت دوازده دارو و در این فاصله، لگن و مسکّن، و امشب نه قرص نه سوزن و نه لگنی. و همه بی‌برنامگی بخاطر مرگی بود که بی‌اعتنا و تنبل شب را دراز می‌کرد” (همان،۱۳۶۹الف:۱۱۵).
زن نگران است از اینکه آن قدر این شب طولانی شود که دوباره جان رفته بازگردد و مجبور شود به زندگی در کنار آدم‌هایی سرد و بی‌روح ادامه دهد. “بعد نوبت پنبه‌ها بود که سوراخهای بدن را می‌پوشاند تا جایی که جان در رفته دوباره پشیمان نشود و به جای اولش برنگردد. عرق سردی بر پیشانی زن نشست و هراسان و بی‌هوا، خیلی بلندتر از آنچه از یک مرده توقع می‌رود گفت: سوراخ‌ها را کیپ کیپ ببند” (همان،۱۳۶۹الف:۱۱۶).
زن آن‌قدر از زندگی بیزار است که دوست ندارد هیچ وقت جانش در قالب سرد بدن قرار گیرد و فرصت زندگی پیدا کند. وضعیت زن در حالتی است که مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهد. این شدت تنفر از زندگی به حدی است که وقتی در سردخانه قرار می‌گیرد آرامش می‌یابد و سرمای سردخانه را دلنشین‌تر از سرمای جان آدمیان اطرافش می‌بیند.
“وقتی او را در سردخانه به زمین گذاشتند، نفسی به راحتی کشید، سردخانه آنطورها هم که می‌گفتند سرد نبود؛ خیلی بیشتر از این سرما را دیده بود. سرمای جان آدمی‌که او را طناب پیچ کردند و به بخش اعصاب آوردند. سرمای جان زنی که جز مشتی کاغذ آهی در بساط نداشت و آن کاغذها را هم یکروز خواهرانش به دست آتش سپردند تا از آن پس معقول و سربراه مثل همه زنهای عالم زندگی کند.” (همان،۱۳۶۹الف:۱۲۴).
داستان به همین جا ختم نمی‌شود. نهایت این آرامش آن هنگام است که در مرده شورخانه قرار می‌گیرد. نویسنده با توصیف جز به جز حالات و رفتار زن نسبت به اتفاقات بعد از مرگ، مرگ‌پذیری و آرامش که در مرگ وجود دارد را بیان می‌کند.
“وقتی روی سنگ مرده شورخانه دراز به دراز افتاده بود و زن کاسه‌های آب خنک را روی تنش می‌ریخت، آرزو کرد که ای کاش وقتی زنده بود به اینجا می‌آمد. هرگز به این آسودگی حمام نکرده بود و آنقدر خوشحال و سرحال بود که آرام آرام پلک‌هایش رویهم افتاد و خوابش برد. چشمانش را که باز کرد زیر خاک بود و در آنجا می‌توانست جای پاشنه‌های کفش خواهرانش را ببیند. هیچ صدایی از آدمیزاد به گوش نمی‌رسید. انگار همه رفته بودند نفسی به راحتی کشید و دور و برش را نگاه کرد” (همان،۱۳۶۹الف:۱۳۰)
نوع دیگر از این مرگ‌خواهی را در داستان روایت دیگر از مجموعه سنگهای‌شیطان می‌بینم. مرگ را نوعی هوشیاری می‌بیند که چقدر هم سخت است در این داستان نیز مرگ زنی روشنفکر را می‌بینم که تقریباً شبیه داستان مشنگ است “نوزاد که معلوم نیست این همه دانش را از کجا آورده بلند می‌شود که هفت قدم به دنبال آنها برود و در همین لحظه است که ناگهان سرش محکم به سنگ می‌خورد و به هوش می‌آید و اولین جمله‌اش را بی‌آنکه کش‌دار باشد و غریب ادا می‌کند؛ آه ، هوشیاری چقدر سخته!” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۸۰)
این مرگ‌خواهی و آرزوی مرگ فقط در این نوع داستان‌ها به چشم می‌خورد. نویسنده از زمانی که شروع به نوشتن مشکلات زنان تیره‌روز و بدبخت جامعه خود می‌کند، مرگ را بر زندگی در دنیای بی‌رحم ترجیح می‌دهد. آنچه که منیرو را مرگ‌پذیر می‌کند، وضعیت اسفبار جامعه است.جامعه‌ای که در آن از حق و آزادی زنان خبری نیست و هر آنچه که وجود دارد زور و ظلم است.
۳-۲-۱۳-۲-مرگ گریزی:
روانی‌پور در مشهورترین رمان خود یعنی اهل غرق با محور قرار دادن

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه ارشد درموردسود تقسیمی، سود آتی، سود سهام، سهامداران
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید