حاضر نمی‌شود آوارگی را تحمل کند. چون او نیز عاشق جنوب و نخل‌های بلند و خاک‌های داغ و شوره بسته است”آن روزها هلن که هنوز حالش خوب بود از چیزی نمی‌ترسید و توی گوش هاسمیک مرتب نمی‌گفت: “ماما، تمام دهات ارومیه خالی شده و … ماما اینقدر نگو وطن…. هاسمیک خیلی وقت بود که می‌دانست خاکهای داغ و شوره بسته و نخلهای بلند را دوست دارد”.(همان،۱۳۶۹ج:۵۷)
اگرچه هاسمیک، هروس را از جنوب و جنگ و دوستش جدا می‌کند اما این عشق در دل هروس خاموش نمی‌شود. “هروس در تهران همیشه با بچه‌های جنوب است و از آن زمان که قصه علی را می‌فهمد که تیر در شکمش کمانه می‌کند و خود را روی سیم خاردار می‌اندازد تا دیگران از رویش رد شوند، نگاهش عوض می‌شود و از حالت التماس به خشم و کینه بدل می‌‌شود” (همان،۱۳۶۹ج:۵۵)
هروس در تمام سال‌هایی که از علی، جنوب و جنگ جدا می‌شود ذهنش پر از خاطرات و عشق به وطن است و برای لحظه‌ای که از دست زندانبان خود فرار کند لحظه شماری می‌کند. هروس در تمام سال‌هایی که خبر نوجوانی که راه عبور همرزمانش می‌شود تا معنای ایثار و از خود گذشتگی را زنده کند می‌شنود هر روز چون پرنده‌ای دستانش را باز می‌کند و خودش را به زمین می‌اندازد و فریاد می‌کشد و هاسمیک در خیال خود که روزی تمام می‌شود، اما برخلاف انتظار هاسمیک آن زمان که هروس خبر حمله و پیشروی مجدد نیروهای دشمن را می‌شنود آماده می‌شود و به سوی جنوب حرکت می‌کند.
“ظهر ساعت دو بود که رادیو خبر را گفت، اول خلاصه و بعد کامل، هاسمیک هری را بغل کرد هروس که دیگر بزرگ بود و فریاد کشید: دیدی … دیدی اگه رفته بودی؟ اما دو روز بعد جرئت نکرد او را ببوسد، مردی که خم شده بود و بند کفشهایش را می‌بست. و آنها تا پادگان حمیدیه رسیده بودند. هروس گفت: ماما…. این رادیو دروغ می‌گه …. شهرو دوباره گرفتن” (همان،۱۳۶۹ج:۵۹).
هروس اخبار پذیرش قطعنامه و آتش‌بس را دروغ می‌داند چون نیروهای دشمن در حال پیشروی هستند. او روانه جنگ می‌شود اما آنچه که هاسمیک را در تمام این سالها عذاب می‌دهد چهره‌ها، نگاه‌ها و یادهایی است که برای آزار آدمی ‌مانده بود (ر.ک.همان۱۳۶۹ج:۵۸).
روانی‌پور از اینکه جوانان قربانی خودخواهی ابر قدرتها می‌شوند احساس نگرانی می‌کنند و آنچه جنگ را در نگاه او نازیبا می‌کند، تصاویر و یادگارهای به جا مانده از جوانانی است که به زودی به صورت پوستری بر روی دیوار و یا در تابلوی بالای قبرها خودنمایی می‌کنند.
داستان “سه تصویر” به عواقب جنگ می‌پردازد. سوای از کشته شدن جوانان، قحطی ، گرسنگی و بیوه شدن زنان جوان که در جامعه جنگ زده در ناامنی به سر می‌برند از مسایل مورد توجه روانی‌پور است. روانی‌پور با به تصویر کشیدن داستان زنی جوان که پنج شنبه‌هایش را در بهشت زهرا می‌گذراند و در حقیقت هفته را به امید پنج شنبه به پایان می‌برد به عوامل مخرب جنگ اشاره می‌کند.
قهرمان داستان روانی‌پور در شکّ و تردیدی کشنده به سر می‌برد. در جدال زندگی و فراموشی خاطرات، فراموشی آنچه که تا دیروز برایش باارزش بود. فضای داستان سرشار از غم و افسردگی است. روانی‌پور با توصیفات ویژه خود، فضای سال‌های جنگ را به خوبی ترسیم می‌کند. قبرستانی که مدام بزرگتر می‌شود‌ و کوههایی که بوی غم و حسرت از آنان به مشام می‌رسد و انسان‌هایی که روح زندگی در آنان مرده است. افسرده و خاک آلوده حرکت می‌کنند. “زن خاموش دستی به گونه‌هایش کشید و بلند شد. نگاهش روی کوهها سرید کوههایی که انگار در انتظار نعش‌هایی که از راه برسند روبه جبهه‌های جنوب، روبه جبهه‌های غرب گردن کشیدند و دسته زنجیر زن از روبرو می‌آمد” (همان،۱۳۶۹ج:۸۱). آنچه در این سال‌ها دیدن آن برای مردم عادی شده است دیدن جسدهای فراوان بود و بدتر از آن نگاه بهت‌زده زنان عزادار است “گونه‌های خشک شده با موهای پریشان، لبانی که دیگر نمی‌لرزید. مجسمه‌های سنگی، سنگی سیاه و دور” (همان،۱۳۶۹ج:۸۲). اما آنچه که در این داستان مدّنظر روانی‌پور است شکّ و تردید زنی است که با هر آنچه که از شوهرش در خاطرش هست زندگی می‌کند و تمام وقایع که بعد از شهادت همسرش اتفاق افتاده برای او غریب و ناآشناست.
در این میان تنها چیزی که از آن روز به یادش مانده است، صدای زنی است که او را دلداری داده است و بیوه شدن او را یادآوری کرده است.
“از آن همه هیاهو و شیون، صدای زنی را شنیده بود، ناآشنا. و چهره همو به یادش مانده بود، دو تا چشم لوچ زیر چادری سیاه: “مگه تو تنهای زن …. چندین و چند هزار بیوه شدن”. “بیوه” از آن همه کلمات پا در هوا، که در ذهنش ماسیده و یخ می‌زد و در آن فضای سیاه غبارآلود فقط این کلمه در ذهنش ماند و دید که تنهاست، نیمه تنش نبود، یک دست بود، دستی که در هوا معلق مانده بود. بلاتکلیف، در انتظار دستی که تا ابد گم شده بود…..” (همان،۱۳۶۹ج:۸۳).
زن حتی موفق نشده بود برای آخرین بار همسرش را ببیند.
“نگذاشته بودند که او را برای آخرین بار ببیند، مردش را، نیمه دیگرش را که بلند بالا بود و چهار شانه، چشمان سیاهی داشت و خنده‌ای کودکانه! توی آن مستطیل چوبی چیزی نبود…. هیچ وقت چیزی نبود. هر پنچ شنبه می‌آمد، می‌آمد و دوست می‌داشت خاطراتش را در کنار آن سنگ که سرد بود و نا آشنا مرور کند. سنگی که نمی‌دانست کی و چه کسی یا چه چیزی زیر آن مدفون است”(همان،۱۳۶۹ج:۸۳).
به اعتقاد زن “تابوت باریک بود و سبک، راحت روی موج خون روی شانه‌ها تکان می‌خورد و هیچ سنگین نبود. باریک بود و هیچ کس نمی‌توانست در آن جا بگیرد مگر اینکه نباشد، اصلاً نباشد”(همان،۱۳۶۹ج:۸۲). به اعتقاد او “مرگ نمی‌تواند کسی را آنقدر لاغر کند، جمع کند که در این مستطیل چوبی جای بگیرد… این جعبه‌های چوبی همیشه خالی‌اند و راحت بلند می‌شوند، روی دستها سر می‌خورند تا برسند به گودالی، یک گودال باریک. جعبه‌های خالی، گودالهای خالی” (همان،۱۳۶۹ج:۸۲).
به اعتقاد روانی‌پور بدن‌های این جوانان آنقدر زیر ترکش خمپاره له و تکه تکه می‌شود که چیزی از آن باقی نمی‌ماند و این سبک بودن تابوت‌ها، اشاره به پیکرهای تکه‌تکه شده و از بین رفته آنان دارد. او معتقد است در این تابوت‌ها جز پوتین نیست. این باور معطوف به این نکته است که در جنگ پیکر بسیاری از شهداء مفقود شدند و تنها چیزی که از آنان به دست خانواده‌هایشان رسید پلاک‌ها، لباس‌ها و اشیائی از این قبیل بود که به جای آنان دفن می شد” ندیده بودش و آن طور که بعدها شنید وقتی که می‌توانست به دیگران گوش بدهد: “:تابوت سبک بود. انگار فقط پوتینی توی آن باشد.” (همان،۱۳۶۹ج:۸۳).
قهرمان داستان هرگاه در کنار این سنگ که برایش ناآشناست قرار می‌گیرد بر شک و تردیدش افزوده می‌شود و نمی‌تواند از خطوط پراکنده ذهنش چیزی منسجم بسازد.
“وقتی به اینجا می‌رسید، به این شک کشنده و مرموز، همه چیز در ذهنش می‌شکست، درهم می‌شد و می‌گریخت.
چشمان سیاه ، لبخند کودکانه و بلند بالای مرد، مردی که یکروز بود و حالا تصویری تکه تکه، خطوطی مبهم و پراکنده و او نمی‌توانست همه را یکجا جمع کند و چیزی از آن بسازد، شکلی که با آن انس گرفته بود…. و هرچه زمان می‌گذشت هرچه دور می‌شد، خطوط پراکنده‌تر می‌شدند….” (همان،۱۳۶۹ج:۸۳).
زندگی و فراموش کردن آنچه که روزی بوده است، از مسائلی است که نویسنده در این داستان برآن تأکید می‌کند. به اعتقاد روانی‌پور آنچه که باعث رنج زن می‌شود گریز او به سوی زندگی است و جدالی که در درون او برای حفظ خاطرات هست؛ جدالی که بین مرگ و زندگی است. عادت زندگی همه چیز را در دل انسان به فراموشی می‌سپارد. روانی‌پور در “اهل غرق” نیز به این نکته در زندگی خیجو اشاره می‌کند “مرگ حتی اگر مرگ نابسامان مه‌جمال باشد، عادت زندگی را دل آدمیان نمی‌کشد” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۷۵).جای پای زندگی را به آسانی نمی‌توان پاک کرد. انسان خواهان زندگی است در مسیر زندگی نمی‌توان از آنچه که اتفاق می‌افتد دوری گزید در این مسیر تصاویر جای همدیگر را می‌گیرند و زمانی متوجه می‌شوی که همه آنچه را که روزی مقدس بوده است در بده و بستان زندگی به فراموشی سپرده‌ای.
“و می‌ترسید در ذهن زنی که ضجه می‌کشد حک شود و تصاویر، تصاویر جدید، تصویرهای کهنه را عقب می‌زنند و این است که خطوط می‌شکند و گم می‌شوند و هر تصویری می‌تواند خطی را بشکند و گم کند تا آنجا که به رنگ چشمان مردت شک کنی … سیاه بود یا سبز….؟” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۸۴). در گریز انسان به سوی زندگی خواه ناخواه همه چیز فراموش می‌شود و از جنگ جز یادگارها و سرپناه‌های زنگ خورده چیزی باقی نمی‌ماند. چیزی که قهرمان داستان از دیدن آن وحشت دارد و خواهان آن نیست”سرپناه‌های قدیمی‌ زنگ زده بود سرپناه‌های چندساله که بالای قبرها ساخته بودند تا باد و باران تصاویر و یادبودهای زندگی را خراب نکند اما می‌کرد، می‌دانست و بعد بیقراری و پریشانی و می‌دانست که این به خاطر باد و باران نیست چیز دیگری بود، از درون، از گریز آدمی‌به سوی زندگی، زندگی؟؟” (همان،۱۳۶۹ج:۸۵). روانی‌پور در پایان داستان نگرانی خود را از اینکه کسی دربدر دنبال خاطرات بگردد تا جایی که نتواند بفهمد حقیقت چیست این گونه بیان می‌کند.
“روبروی یکی از عکسها ایستاد: علی در منزل نامزدش (معشوقه‌اش) در تکزاس. خانه‌ای سفید و بزرگ و چمنزاری سبز، علی دست به قد در میان سبزه‌ها و دخترک کو؟ اصلاً می‌داند و یا دیگر به خاطر نمی‌آورد. حتماً فراموش کرده است. آنجا زمان سرعت بیشتری دارد و له می‌کند، همه چیز را و نمی‌گذارند که درنگ کنی و دربدر به دنبال خطوط شکسته بدوی تا وقتی که خودت هم ندانی که اصلاً بوده است یا نه و آنجا همه چیز خلاصه می‌شود به شکل کارت پستال و بعد نگاهی، لبخندی …این علی ایرانی بود… پرشین…. پرشین و حالا در وطنش ….دور، جایی دور زندگی می‌کند، زندگی؟!” (همان،۱۳۶۹ج:۸۵).
روانی‌پور برای کودکانی که در ابتدای جذب تصاویر هستند احساس نگرانی می‌کند از اینکه اینها نیز روزی باید عکس بگیرند و بعد فقط عکسی و خنده‌ای از آنان باقی می‌ماند و همه چیز فراموش می‌شود.
“و کودکانی که پشت شیشه‌ها به بیرون خیره می‌شدند، دو کف دست چسبیده به شیشه‌ها و چشمان بی‌خیال، بی‌خیال و خالی از خاطره و چه خوب که در ابتدای جذب تصاویر و خاطره‌ها هستند و چه خوب و چه بد…. بسیار بد که سرانجام قد می‌کشند و عکس می‌گیرند در هوا با لباسهای رزمی‌ و یا کنار ژیانی و باید گرفت، عکس را باید گرفت، آن لحظه که می‌خندی و بعد فراموشت می‌شود که خندیده‌ای و برای چه؟” (همان،۱۳۶۹ج:۸۸).
آنچه در این شرایط نگران کننده‌تر است ناامنی است که زنان باید در این جامعه تحمل کنند، زنانی که شوهرانشان را از دست داده‌اند و از این به بعد باید بار زندگی را بر دوش کشند. روانی‌پور در ادامه داستان به

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه دربارههزار و یک شب، توجیه علمی، روشنفکران، حقوق زنان
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید