حوادثی که در مسیر زندگی این زن در کمین اوست اشاره می‌کند. در بازگشت از بهشت زهرا مرد خریدار بر سر راه او قرار می‌گیرد، مردی که در نگاه او همه این زنان به زودی آنچه را که برایشان اتفاق افتاده فراموش می‌کنند و به زندگی عادی بازمی‌گردند، از دید روانی‌پور در نگاه این زنان هنوز حالت انتظار را می‌توان دید و قهرمان داستان او در پایان با عکسی که جوان کاراته باز در میان موج باد به او نشان می‌دهد از مرد خریدار جدا می‌شود و به سوی خانه رهسپار می‌گردد، عکسی که به او راه خانه را نشان می‌دهد.
آنچه که روانی‌پور در این داستان بیان می‌کند تنهایی زنان شهداء، بی سرپناهی آنان و باور نکردن آنچه که برایشان اتفاق افتاده است، در کنار اینان مرد خریدار ترسیم می‌شود که هر هفته برای هوسبازی خود راهی بهشت زهرا می‌شود. سرمایه داری او باعث می‌شود که بدون هیچ درد و رنجی در کشوری که رنج و سختی در لایه‌های آن رسوخ کرده است به زندگی خود ادامه بدهد. روانی‌پور بارها به مسائل جنگ اشاره می‌کند و در کنار آن از مرفهان بی‌درد سخن به میان می‌آورد که در بحبوبه جنگ به فکر مال‌اندوزی و بیشتر کردن ثروت خود بودند. انسان‌های فرصت طلب که در این شرایط نامساعد برای روزهای مساعد خود، تلاش می‌کردند.
“اولی گفت: ارزان است نان نیست که گران باشد”. دومی‌گفت: “دندشان نرم حالا بنشینند و غصه بخورند” و دکتر مهرسای فریاد کشید: “آخر چرا این همه گران، یک تابوت نباید این همه گران باشد”. و صدای مرد فروشنده :”یکبار مصرفه می‌دونی، این مرده‌ها، مرده‌های غریبی هستن، باید با تابوت خاکشون کنی، غسل که ندارن” (روانی‌پور،۱۸۹:۱۳۸۳).
این‌ها مردان عجیبی هستند و در سرشان چیزهایی عجیبی می‌گذشت. روانی پور آنان را که رهسپار میدان جنگ می‌شوند و به راحتی مرگ را می‌پذیرند عجیب می‌داند همچنین به قداست آنان توجه دارد.
روانیپور به عکس نظریه بعضی از تحلیل‌گران مسائل جنگ ، نویسنده ضدجنگ نسیت. اگرچه با بیان بعضی ویژگی‌های داستان‌های جنگ، دل فولاد او را جزء آثار ضد جنگ معرفی می‌کنند ولی در واقع چنین نیست (ر.ک.بارونیان،۱۵۲:۱۳۸۷) او نیز چون مردم دیگر از صدای توپ و موشک وحشت دارد و از اینکه می‌بیند عده‌ای از جوانان کم سن و سال جان خود را در راه دفاع از وطن تقدیم می‌کنند غصه می‌خورد. آنچه بیشتر نویسنده را تحت تأثیر قرار می‌دهد، کمبود مواد غذایی و چشمان گرسنه مردم است و بدتر از آن بی‌مسئولیتی عده‌ای از هموطنانش است که در این شرایط نامساعد تنها به فکر نجات جان خویش هستند.
“انگار شهر ارواح بود. مردم آهسته با هم حرف می‌زدند و آرام حرکت می‌کردند و نگاهشان به آسمان …. خطی سفید، در آسمان آبی… خطی سفید… و این صدا مال چه بود، از کجا آمده بود؟ ناگهان شهر مانند درختی که ریشه‌اش کوبیده شود تکان خورد و صدای وحشت زده خانم سرهنگ را شنید. حمله، حمله هوایی و رادیویی که دور دست باز شده بود و آژیر خطر و برقها که ناگهان رفت” (روانی پور،۲۳۴:۱۳۸۳).
روانی‌پور نگران است از اینکه می‌بیند عده‌ای بعد از هر حمله هوایی خدا را شکر می‌کنند که به طرف آنان و دوستانشان نخورد “آری خدا را شکر که به خیر گذشت، روی سرما نریخت و چه مهربان است که از ما گذشت و این شهر بی‌دفاع و بی‌پناه تاکی؟” (همان،۲۳۷:۱۳۸۳). بدتر از همه اینها کمبود مواد غذایی و احتکار است. “و صف بود، صفی دراز و سیاه و چشمهای هراسان و گرسنه و گونیها که خالی می‌شد و کیسه‌ها که پر می‌شد و مرد فروشنده که دم به دم سنگهای ترازو را عوض می‌کرد” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۸۷).
روانی‌پور با گریزی به تاریخ ایران و دوره قاجار به مسائلی از قبیل تحریم اقتصادی، محاصره و کمبود مواد غذایی که در زمان جنگ توسط دشمنان انقلاب اتفاق افتاد اشاره می‌کند. جنگ ایران و عراق در شرایطی شروع شد که ایران هنوز گرفتار حوادث انقلاب بود و زیر بار تحریم‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی و نظامی قرار داشت. از طرف دیگر حزب‌های مختلف در ایران وجود داشت و کشور دچار شرایط بحرانی سختی بود. توده‌ای ها درصدد بودند تا با کمک کردها اعلام استقلال کنند و حکومت را در دست بگیرند و در داخل کشور نیز اوج هرج و مرج نیروهای انقلابی و دیگر گروههای فعال سیاسی بود. بنی‌صدر رئیس جمهور وقت خود از کسانی بود که شرایط جنگ را به جهتی هدایت می‌کرد که خانواده سلطنتی را دوباره بر اریکه قدرت بنشاند و با جوسازی شدید سعی داشت مردم را نسبت به انقلاب بدبین سازد و از طرفی گروههای مختلف دشمن انقلاب و طرفداران بنی‌صدر در لباس دوستداران انقلاب جریان اقتصادی را به دست گرفته بودند و با احتکار مواد غذایی سعی در انحراف مردم از جریان انقلاب داشتند. نه تنها اینان بلکه سرمایه‌دارانی که خود را در خطر می‌دیدند در لباس انقلابیون وارد صحنه شدند و با انبار کردن مواد غذایی و بهداشتی سعی در متزلزل کردن پایه‌های انقلاب داشتند. در واقع هدف آنان این بود که از داخل به انقلاب ضربه بزنند و به این طریق انقلاب نوپای ملت به بن بست برسد.
“بویی شنید ، بوی نان، بوی گوشت… جایی خرید و فروش حجله می‌کردند. جایی خرید و فروش تابوت و اینها که از کوچه می‌آیند چه چیز را زیر لباس خود پنهان کرده‌اند؟ توی کوچه رفت…. و دری را پیدا کرد. انبارها پر از نان و گوشت و کسانی که ریش داشتند و کسانی که ریش نداشتند قاه قاه خندیدند:اولی گفت: مواد اولیه نیس، شهر در محاصره است، مجبوریم ” و دومی گفت: “می توانیم ضربه بزنیم از همین داخل شهر به زودی سقوط می‌کند.” و دختر کاتب فریاد کشید: “اما مردم از گرسنگی می‌میرند” اولی گفت: “صلوات بفرستید خانم مرگ آدم‌ها دست ما نیست.” دومی خندید:”خودشان می‌خواستند و حالا بکشند” (روانی‌پور،۱۸۸:۱۳۸۳).
روانی‌پور به این گونه نقش گروههای مختلف را در انقلاب و روزهای جنگ بیان می‌کند و ماهیت دشمنانی را که در لباس دوست جلوه‌گر شده بودند نمایان می‌سازد. وی با استفاده از نمادهای اسطوره‌ای اوضاع آشفته ایران را در جنگ این گونه توصیف می‌کند “و حالا سال شصت و پنج بود و رستم پنج سال علاف جبهه‌ها….و می‌گویند کیکاووس با هواپیما گریخته بود” (همان، ۱۴۷:۱۳۸۳). روانی‌پور با استفاده از نماد‌های اسطوره‌ای به حوادث جنگ و طولانی شدن آن و حضور نیروهای ایرانی در جنگ اشاره می‌کند. کیکاووس داستان او بنی‌صدر است که در پی افشای برنامه‌هایش مخفیانه فرار می‌کند و رستم داستان او رزمندگانی است که در جنگ حضور دارند اما با طولانی شدن جنگ سردرگم شده‌اند. به اعتقاد روانیپور این جنگ نابرابر بود. جنگی بود که مردم خواهان آن نبودند اما قدرت طلبی حاکمان عراقی است که باعث به وجود آمدن جنگ و عواقب آن متوجه دیگران شد.”سیاوش که در بیمارستان عراقی‌ها معتاد می‌شود حالا هم باید عواقب جنگ را تحمل کند و هم طرد شدن از خانواده را. روانی‌پور تاثیر جنگ را نه تنها بر نسل جنگ بلکه بر نسل‌های دورتر نیز نشان می‌دهد.” (شیشه گران،۱۳۸۷: ۸۶-۸۵)
نویسنده در همه نابسامانی‌های اجتماعی، تاریخ و حکومت‌های تاریخی و خصوصاً مادها را مقصر می‌بیند (ر.ک.روانی پور،۲۶۳:۱۳۸۳). مادها اولین قومی بودند که به ایران وارد شدند و تشکیل حکومت دادند و به اعتقاد روانی‌پور جنگ، اسراء و مسائل جنگ ریشه تاریخی دارد و ریشه آن در حکومت مادهاست و کسانی که ادامه دهندگان سنت آنها هستند. کسانی که تشنه قدرت و حاکمیت هستند و دست قدرتمندان است که نمی‌گذارد جنگ تمام شود. روانی‌پور به اوضاع جنگ و قطعنامه‌های گوناگون و شرایط آتش بس که در ابتدای جنگ و بعد از آزادسازی خرمشهر مطرح شد اشاره می‌کند، همچنین پیمان شکنی نیروهای متخاصم که شرایط آتش‌بس را اعلام کردند، اما دوباره به مرزها هجوم آوردند.
“دختر کاتب گفت: فرقی نمی‌کند. آنها کاری به تمام شدن ندارند. می‌خواهند بکوبند. چرت می‌گویی! شب و روز التماس می‌کنند که بیایید و تمامش کنید….خودشان نمی‌کنند. آخر خرمشهر را مدتهاست گرفته‌اند از همان روز باید …. زیرش می‌زنند….. خیال می‌کنی دوباره می‌آیند. آخر نمی‌شود تا ابد جنگید و این همه کشته، جایی باید تمام کرد.” (همان،۲۳۴:۱۳۸۳).
آنچه که روانی‌پور را از جنگ متنفر می‌کند نه تنها فقر و بدبختی است بلکه حضور جوانانی است که در فاصله بودن و نبودن هستند، جوانانی که سربند “به کربلا میرویم” بسته‌اند و عازم جنگ می‌شوند در حالی که شهر پر از ریا ودروغ وناامنی است.
“به جانب خیابان انقلاب راه افتاد وبه ماشین‌ها که پشت راه بندان مانده بودند نگاه کرد…اعزام! تا چشم کار می‌کرد جوانانی که در اتوبوس به جبهه می‌رفتند. توی پیاده‌رو ایستاد، فاصله‌ای میان هستی ونیستی! فکر کرد هرچه بگوید، حتی اگر فریاد بکشد کسی صدایش را نمی‌شنود و چه چیز نمی‌گذاشت تا آنها او را ببینند که ایستاده بود و مژه نمی زد و خیال می‌کرد اگر پلک بزند، دیگر این خیابان نیست و تنها زمین برهوت و سوخته‌ای است در جنوب با تانک‌های نیمه‌ سوخته و بدن‌های پاره شده…چه تفاوتی میان بودن و نبودن بود؟ چه کسی بود و چه کسی نبود؟” (همان،۷:۱۳۸۳).
البته روانی‌پور بیان می‌کند که “آنان می‌روند چون مردان عجیبی هستند و فرق نمی‌کند توی کله‌شان چی می‌گذرد” (همان،۱۳۴:۱۳۸۳). بیمارستان‌های پر از مجروحین است و کمبود بیمارستان‌ها ، اتاق‌های عمل، آمبولانس و دیگر امکانات، بدنهای خسته و خونین و مردمی‌که به دیدن جسد عادت کرده‌اند، از دیگر مسائلی است که روانی‌پور نسبت به آن احساس ناراحتی ‌می‌کند. در حالی که برای دولتمردان حفظ مالکیت سرزمین و اراضی اشغال شده و مسائل سیاسی مهم و با ارزش است “گذشته از اینها تمام خیابانها سنگربندی است و مردم گروه گروه به جبهه می‌روند” (روانیپور،۲۴:۱۳۸۱).
جنگ برای روانی‌پور ناخوشایند است، چون نمی‌تواند هر روز تصّور کند که “الان جایی را در جنوب یا غرب می‌کوبند و ذرات سفید و خاکستری مغز سوارکاران روی ماسه‌ها و یا بر تنه نخل‌های باروت زده چسبیده است” (روانیپور،۳۴:۱۳۸۳). یا اینکه جوانانی که چون گل در ابتدای جوانی هستند پرپر شوند. “و رفت به جانب گلدان‌ها و دست روی گل‌های سرخ و آتشین آن کشید و خندید. آن وقت‌ها توی گلدان نمی‌کاشتند و وقتی مهاجمان حمله می‌کردند… دختر کاتب صورتش را با دو دست گرفت و گریه کرد، تمام گل‌ها له می‌شوند. و همه چیز آتش می‌گرفت. مثل تمام گل‌های سرخ خرمشهر و آبادان” (همان،۱۷۱:۱۳۸۳).
دیدن عکس‌هایی که در مراسم چهلم یا سال خود، لبخند می‌زنند و چشم‌هایی که عکسشان را توی خیابان‌ها و کوچه می‌زنند و از چشم آنان فقط بوی مرگ را می‌فهمی‌ نه زندگی (ر.ک.همان،۳۷:۱۳۸۳). مردمی‌که تمام روزهایشان را در پناهگاه به سر می‌برند و عده‌ای که آواره شهرها شده‌اند.”اتاق‌های عمل که پر شده‌اند و یا برای حمله رزرو شده‌اند و آیا در چنین

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه با موضوعاستراتژی، محدوده آسایش، عوامل درونی، فعالیت های اجتماعی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید