قد کشیدند” (روانی‌پور،۱۱۵:۱۳۸۸).
بی‌سرپناهی سخت‌ترین درد و مشکل زنان است. در کولی‌کنارآتش زنان بدون سرپناه شب‌های زیادی را در قبرستان‌ها، بیمارستان و ترمینال می‌گذرانند”خانه، خانه خودش…. دلش از شوق می‌لرزید، در دل زندگی بودند، در دل جهان، نه در نکبت قبرستان و آویخته بر گردن این و آن” (همان،۱۰۱:۱۳۸۸). روانی‌پور خود بیان می‌کند که اینها همه نشانه‌هایی از زندگی خود اوست. با اینکه او به عنوان یک زن تحصیل‌کرده و نویسنده به تهران قدم گذاشته بود، شب‌های زیادی آوارگی کشیده و در سخت‌ترین شرایط زندگی کرده و شغل‌ها زیادی را نیز تجربه کرده بود. شب‌های تاریک زندگی آینه، شب‌های سخت و طاقت فرسای زندگی اوست. “انگار کسی همه عالم را خبر کرده است که تو جا و مکان نداری ، که باز توی خیابان افتاده‌ای و تو می‌خواهی نشان بدهی که هیچ اتفاقی نیفتاده که امروز، دیروز است و دیروز فردا و پس فردا” (همان،۱۹۴:۱۳۸۸).
۳-۲-۱-۲-۵-تنهایی:
تنهایی بزرگترین جرم زنان روشنفکر است. به خاطر این تنهایی روزهای تعطیل برای آنان خسته کننده و کسالت‌بار است. “زن غلتی زد، پتو را دور خود پیچید و به ساعت دیواری خیره شد. حرکت پاندول یکنواخت و منظم بود، مثل دیروز مثل روزهای پیشین. روی صفحه ساعت غبار نشسته بود و عنکبوتی پر حوصله دور بر ساعت تار تنیده بود” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۱۳۳). “جمعه خاکستری” حکایت تلخ تنهایی زنی است که تنها زندگی می‌کند؛ زنی که در پایان روز به پرنده‌ای پناه می‌برد که او نیز به زودی می‌میرد و اندوهی تلخ برای او به جا می‌گذارد. روانی‌پور با بیان این داستان‌ها، مشکلات و سختی‌ها زنان جامعه خویش را بیان می‌کند. این تنهایی بهانه‌ای است در دست مردان تا به او نزدیک شوند و خنجری است در دست زنان تا به او ضربه بزنند.
“دیگر فهمیده بود که مجرم است. تنها زندگی می‌کرد و یک درخت نارنج را خشکانده بود اما آنها از کجا بو برده بردند که آن شب را گم کرده ، تنگی آب نمک برداشته و تمام نارنج‌ها را خشکانده …. و صداهای آن سوی سیم از او وحشت داشتند، می‌ترسیدند و گاهی رگه‌دار و خفه، شنگول و مست از او خواسته بودند که بیاید….
یک درختهایی اینجا هست که نگو، نارنج‌هایی دارد که بیا و ببین. و زنها مثل تمام گربه‌های دنیا چنگال کشیده بودند و می‌ترسیدند که بیاید و بر تنه درختشان خنج بزند” (روانی‌پور،۲۶:۱۳۸۳).
رفتار جامعه با آنان بی‌رحمانه است. مردان برای هوا و هوس می‌خواهند و زنان از آنان بیزار هستند. نویسنده حتی در سالهای پس از انقلاب نیز به زندگی این زنان بی‌سرپرست و شرح بی‌پناهی آنان پرداخته است “و سال ۵۹ هنوز مسافرخانه‌ها را نمی‌گشتند و زنان تنها می‌توانستند اتاقی در مهمانخانه‌ای، هتلی پیدا کنند بی‌آنکه به اداره اماکن عمومی ‌بروند و اجازه بگیرند” (روانی‌پور،۱۷۹:۱۳۸۸). نویسنده دید انتقادی خود را متوجه انقلاب می‌کند که در این زمان وضع زنان بدتر می‌شود و آنان باید بی سرپناهی خود را به گونه‌ای دیگر حل کنند.
روانی‌پور در”زن فرودگاه فرانکفورت” به یکباره تغییر موضع می‌دهد. اکثر زنانی که بیان می‌شوند، زنانی هستند که نقش منجی را بازی می‌کنند و از آه و ناله‌های زنانه خود را رها کرده‌اند و شیوه منطقی و جنگ و مبارزه را برگزیده‌اند. در این مجموعه زنان روشنفکر جامعه او دیگر خانواده را ترک نمی‌کنند بلکه می‌مانند در عین حال که دارای خانه و خانواده هستند به کار و نوشتن می‌پردازند.
نکته بسیار مهمی‌که در مورد زنان روشنفکر و نویسنده روانی‌پور باید به آن اشاره کرد، اشاره نویسنده به نقش مزاحم‌هایی است که در جای جای داستان‌ها در مقابل این زنان قد علم می‌کنند. خواهران چندگانه در داستان مشنگ، دل فولاد و روایت دیگر که در بعضی جاها نویسنده با عنوان خواهران بافنده باردار از آنها نام برد. دومین گروه پیرزنان هستند که مدام رفتار این زنان را کنترل می‌کنند پیرزن خانه نسرین دوست افسانه سربلند، پیرزن خانه افسانه که اگرچه متفاوت‌تر است اما تقریباً ویژگی بازدارنده دارد. مادر سیاووش، پیرزنان داستان چندین هزار و یک شب که منتظر کشته شدن شهرزاد هستند. که نماد روز‌مرگی هستند.
۳-۲-۱-۳-زنان و خانواده
از دیگر مباحث مورد توجه روانی‌پور در اندیشه زنان توجه به خانواده و کانون خانواده است. روانی‌پور در اهل‌غرق به گرمی‌ و صمیمیت اهل جفره و همدلی و روابط صمیمانه خانواده اشاره می‌کند و به این نهاد مقدس ارج و بهایی ویژه می‌دهد. زنان محیط روستایی و آبادی روانی‌پور عاشق خانه و خانواده خود هستند. زن در نقش همسر و مادر مهمترین رکن خانواده است. آنچه برای این زنان مهم است رضایت شوهرانشان از آنان است و در عوض مردان این محیط نیز چون زنان خود در حفظ این روابط تلاش ویژه می‌کنند اما در جامعه شهری روانی‌پور دیگر از صمیمیت جفره‌ای خبری نیست. اینجا با زنان متفاوتی سروکار داریم که یا به خاطر محیط کار و شغل و فعالیت از جمع خانوادگی دور می‌شوند و با حسرت نوستالژیک‌وار از روزهای گذشته یاد می‌کنند یا با زنانی فقیر، رقاصه‌ها و فاحشه‌ها مواجه‌ایم که اگرچه خواهان داشتن زندگی آرام هستند به خاطر وضعیت خاص که دارند از آن محروم هستند.
“رفته بود، خیابان قصرالدشت، دیروقت شب، وقتی تمام زنانی که خانه و کاشانه‌ای دارند، دیگر نمی‌آیند، رفته بود با چادر سیاه و بسته‌های شمع، روشن کرده بود. و نشسته بود تا صبح و گریه کرده بود تا صمد که پیدایش نبود برگردد و مرد آمده بود اما یک روز غروب، دیگر خودش نبود، سکوتی درندشت و بی‌حصار و جیران روبه ستاره‌ها نالیده بود…..” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۴۵).
داشتن خانواده‌ای که در آن احساس آرامش کند حتی اگر مرد سالاری برآن حکمفرما باشد از آرزوهای این زنان است. آرزوی “جیران” این است که سایه مردی بالای سرش باشد و اتاقی که بتواند نام خانواده برآن بگذارد.” بیا با من، هر کجا که هست، هرکجا که نیست، وقتی نباشی باغ بی‌حصارم. و می‌پائید مرد: در جایی آشنا اگر نباشد…. و آنچه داشت و نداشت در حساب مرد. خوش داشت بگوید، خرجی! و مرد مثل همه مردان عالم، پولی از جبیش درآورد و پرت کند روی دامنش و مرد فقط می‌گفت: آخر چه ربطی به من دارد.” (همان،۱۳۶۹ج:۴۸). نویسنده با بیان زندگی جیران، عشق به زندگی و همسرداری و خانه‌داری او را بیان می‌کند. حتی برای زنان این طبقه نیز نگران است و داشتن زندگی و خانواده سالم را حق آنان می‌داند”خوش داشت که مرد از سر کار بیاید خسته، با دوتا نان بربری و او در چهارچوب پنجره به انتظار بنشیند و بعد آبی روی دستش بریزد و حوله‌ای بدستش بدهد، حوله‌ای که بوی گلاب بدهد و مرد فقط شبها می‌آمد و یا جمعه تا گلویی تازه کند” (همان،۱۳۶۹ج:۴۸).
نویسنده به انتقاد نگاه ابزاری مردان به زنان می‌پردازد و داشتن جامعه سالم را در این می‌داند که زنان در امنیت زندگی کنند. زنان شاغل نیز با اینکه کار را بر زندگی و داشتن خانواده ترجیح می‌دهند در بسیاری مواقع از روزهایی که در کانون خانواده بوده‌اند یاد می‌کنند. این نگاه نه به هر نوع زندگی است بلکه زندگی که در آن مرد سالاری حکم فرما نیست. “انگار سالها پیش بود که هر روز صبح بلند می‌شد، سماور را روشن می‌کرد و بساط صبحانه را می‌چیند تا او که خروپفش تمام اطاق را پر کرده بود با حوصله بلند شود و سر سفره بنشیند، شاید قابل تحمل بود و او نمی‌توانست و یا نتوانسته بود” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۱۳۴). نویسنده معتقد است شاید می‌شد بر روی همه این وقایع همچون زنان دیگر چشم بپوشد و هیچ چیز را نبیند اما تحمل مرد‌سالاری و بی‌وفایی مرد چیزی است که زنان تحمل آن را ندارد وگرنه زندگی خانوادگی و پیوند زناشویی محکم را هر زنی دوست دارد.هر زنی از هر قشری از جامعه که باشد داشتن کانون گرم خانواده بر هر چیز ترجیح می‌دهد، اگر عشق و علاقه‌ای که نیاز است تا این کانون را به وجود آورد وجود داشته باشد.
در دل فولاد که اوج نگاه منفی نویسنده به پدیده خانه‌داری و فرزند‌داری است. افسانه سربلند با آنکه دغدغه اصلی‌اش نوشتن و کار است، هر از گاهی دلتنگ زندگی است و دوست دارد که چون زنان خانه‌دار در کنار کار و نوشتن به زندگی بپردازد. بُعد کاری زنان داستان‌های روانی‌پور همیشه بر بُعد خانه‌داری برتری ‌دارد و حتی در زن فرودگاه فرانکفورت نویسنده با اینکه قهرمانی می‌سازد که خانه و زندگی و شوهر و بچه دارد ولی کار را بر آنان ترجیح می‌دهد. در حقیقت این زنان خانواده و زندگی را دوست دارند اما در کنار کار. شاید زمانی نگران لحظه‌هایی شوند که می‌توانستند مادری مهربان و همسری خانه‌دار باشند اما بازهم آنچه مهم است کار است.
“پس، پس این جوری تمام می‌شود تا تو یادت بیاید که روزی خسته می‌آمده با دانه‌های عرق روی پیشانیش، که شبی درگیر کار، بر سرش فریاد کشیده‌ای که صدای تلویزیون را کم کند که هرگز نگفته‌ای دوستش داری پسرک را عاشقانه دوست داری چون نگاه او را دارد….. مثل او می‌خندد و دستانش را مثل او حرکت می‌دهد. همیشه خجالت کشیده‌ای که بگویی تو در کنار او فقط مادر بوده‌ای و نویسنده…..” (روانی‌پور،۵۲:۱۳۸۰).
نویسنده معتقد است آنچه که باعث می‌شود یک زن این قدر در گفتن احساسات کوتاهی کند، گذشته‌ از مسأله کار، غرور خاص زنان است که به او اجازه گفتن این نوع حرفها را نمی‌دهد و خجالت از گفتن احساسات عاشقانه است.
“اینجا… جایی برای رسیدن نداشت، فقط باید به فرودگاه برود توی ایران ایر بنشیند، تا برسد، تا رسیده باشد به آن خانه درندشت و خورشید درخشان پنجره‌هایش و مردی با لبخند شیرین و قدرتمند و سادگی کودکانه‌اش …. چرا آن روز که گفته بود قهوه، از پشت میز بلند نشدم و قهوه‌ای برایش درست نکردم؟ چرا کنارش ننشستم و به آقای پوارو نگاه نکردم که سبیل‌های چرب و چیلی‌اش را تکان می‌داد؟ چرا خانه همیشه آن قدر نامرتب بود،… تو، … تو می‌دانستی که او دوست دارد وقتی که خسته می‌آید، خانه مرتب باشد… و تو همیشه وسط داستانی گیر کرده بودی، دور خودت می‌چرخیدی و فکر می‌کردی….” (همان،۵۴:۱۳۸۰).
نویسنده در کافه‌چی، زن را اسیر چهار دیواری می‌کند و از او یک کافه‌چی به تمام معنا می‌سازد اما در پایان داستان زن با آنکه همه سختی‌ها را کشیده و خانه را زندان می‌بیند، باز انتظار شوهر و پسرش را می‌کشد. او با ساختن کلبه جنگلی و قرار دادن پنجره بزرگ رو به جاده و مرتب کردن خانه در لحظه‌ای که احساس می‌کند همسرش به خانه بازمی‌گردد احساسش را نسبت به خانواده نشان می‌دهد (ر.ک.همان،۱۳۸۰: ۱۸).
۳-۲-۱-۴-فرزند و وابستگی به فرزند:
پدیده فرزند زادن و مادری یکی از وجوه مثبت زنان است. اصولاً هر زنی دوست دارد که روزی طعم مادر شدن را بچشد و فرزندانی زیبا و سالم به دنیا آورد. همان‌قدر که داشتن فرزند یک نیاز روحی

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه ارشد درموردسود سهام، تنزیل، ارزش سهام، سهامداران
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید