بررسی رابطه ارزش های شخصی و حمایت اجتماعی با اضطراب مرگ در زنان و …

پایان نامه های ارشد سری شانزدهم

از نظر روانشناسی، نظام ارزشی، مجموعه کم و بیش مرتبط از ارزشهاست که رفتار و سلوک شخص را تنظیم میکند، بدون آگاهی فرد شکل میگیرد و این نظام از یک حالت سلسله مراتبی برخوردار میباشد. باید در نظر داشت همان طور که توجه به خود ارزشها مهم است، التفات به شیوه اجرایی و تکنیکهای کاربردی آنها نیز بسیار مهم است و چنانچه با بصیرت و آگاهی و با روش خوب یعنی با دانش، بینش و توانایی مناسب انجام نگیرد نه تنها مفید حاصل نخواهد شد بلکه ممکن است از جهات مختلف بازدهی منفی داشته باشد و تاثیر نامطلوبی بگذارد. (به نقل از فلاح، ۱۳۸۰).
۲-۲-۵- شکلگیری و تحول ارزشها
جامعه پذیری فرایندی است که کودک از آن طریق، رفتارها، باورها، معیارها و ارزشهایش را اخذ میکند. کودک معیارها و ارزشها را در قالب جامعهای که در آن زندگی میکند، فرا میگیرند. قالب فرهنگی نیز در بروز جهتگیری های ارزشی خاص در افراد موثر است. خانواده یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی در کسب ارزش ها توسط فرزندان به شمار میآید. خانواده در سایه معیارهای فرهنگی موجود برای فرزندان مشخص میکند که چه چیزی مطلوب و شایسته و چه چیزی نامطلوب است (فلاح، ۱۳۸۰). گروههای مختلفی که فرد در جریان زندگی اجتماعی به آنها وابسته است نقش ثانویه و تکمیلکنندهای در شکلگیری جهتگیری ارزشی افراد، به عهده دارند. بدین صورت که فرد ارزشهای حاصل از سایر گروههای مرجع را جایگزین برخی از ارزشهای کسب شده از خانواده میکند (رفیع پور، ۱۳۷۸). علاوه بر خانواده، فرهنگ، جامعه و سایر گروهها، متغیرهای دیگری از جمله سطح اقتصادی، اجتماعی، آموزش، نوع شغل، جنسیت، سن، میزان تحصیلات، نژاد و عوامل شخصیتی باعث اخذ و ظهور ارزشهای خاصی در فرد میشوند (خلیفه، ۱۳۷۹).
۲-۲-۶- تعارض ارزشها
یکی از نکات مهم در ارتباط با ارزشها آن است که همواره در مورد ارزشها وفاق کامل وجود ندارد و در موارد متعددی بین ارزشها تعارض پدیدار میشود. تغییر و تحولات سریع اجتماعی، تفاوتهای مکانی و زمانی، ناهمخوانی و تضاد موجود بین دانش عملی و دانش حاصل از روشهایی که نیروهای خارجی در سازمان مربوط یا اجتماع به آن ها تحمیل کردهاند می تواند به تضاد ارزشی منجر شود (انگردی، ۱۳۸۱). همچنین عدم هماهنگی بین ارزشهای نهادهای مختلف جامعه، تفاوت در شرایط اجتماعی و محیط تربیتی فرد نیز می-تواند در شکل گیری ارزشهای متفاوت در افراد موثر باشد. هورتون[۵۵] (۱۹۸۸به نقل از بگلی و لئونارد[۵۶]، ۱۹۹۹) اعتقاد دارد هرچه جوامع از حالت ساده و ابتدایی به حالت مدرن و پیچیده تغییر یابند تضاد ارزشها بیشتر خواهد شد و تنوع در تماس با گروههای مختلف و تجربه وضعیتهای اجتماعی گوناگون به تضاد میان ارزشهای فرد میانجامد. تضادهای حاصل در این سطوح به سختی قابل رفع و حل هستند.
۲-۲-۷- کارکرد ارزشها
خلیفه (۱۳۷۹) مهمترین کارکرد ارزشها را در چهار گروه خلاصه میکند:

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

  1. کارکرد انگیزشی[۵۷]: این نوع کارکرد از کارکردهای مستقیم ارزشهاست و همسانی ارزشها جهت دهی کارهای بشری به موقعیتهایی است که در مسیر زندگی در معرض آن قرار میگیرد.
  2. کارکرد توافقی[۵۸]: رشد نظام ارزشهای فرد به تحقق توافق روانی و اجتماعی وی منجر میشود. هر دوره سنی نظامی از ارزشهای مخصوص به خود را دارد که از دیگر دورهها، بنا به ویژگیهای شناختی، عاطفی و رفتاری آن متمایز است. این نظام در حالت توازن خود، به تحقق توافق فرد با قوانین و معیارهای اجتماعی و اخلاقی رایج در جامعه منجر میشود.
  3. کارکرد دفاع از خود[۵۹]: روانکاوان معتقدند که ارزشها در زمینه خدمت به نیازهای دفاع از خود کم اهمیتتر از میل نیستند. ارزشها فرد را در کار توجیه پذیر کردن خاصی برای تامین زندگی خود یاری مینماید.
  4. کارکرد معرفت یا تحقق “من”[۶۰]: کانز[۶۱]این کارکرد را به معنای پژوهش در معنا و نیاز به فهم و میل به عمل و برتر و تنظیم ممکن به قصد وضوح و توازن تعریف میکند .

۲-۲-۸- ارزشها از دیدگاه نظریههای روانشناسی
۲-۲-۸-۱- نظریه وبر
به نوشته هانس و زتربرگ[۶۲] (۱۹۹۷ به نقل از شانهساز، ۱۳۸۸) ماکس وبر[۶۳]، یک نظام ۶ ارزشی اقتصادی، سیاسی، علمی، مذهبی، هنری و خانوادگی را که که نظام بخش زندگی هستند، برشمرده است. این ارزشها بر اساس اولویت توجه به ثروت، نظم و قدرت، دانش و حقیقت، زندگی متعالی، زیبایی و صمیمیت تعیین میشوند. این طبقهبندی را با تغییراتی، یکی از فیلسوفان آلمان به نام اشپرانگر[۶۴] معرفی کرده است. او معتقد بوده است که شخصیت افراد قبل از هر چیز از نظام ارزشی آنان ساخته میشود.
۲-۲-۸-۲- نظریه اشپرانگر
اشپرانگر (۱۹۱۴، به نقل از جلالوندیان ۱۳۷۸) تحت تاثیر ماکس وبر، شش ارزش یا هدف انسانی را جدای از اهداف زیستی، صیانت نفس و تولید مثل شناسایی نمود. او این تیپها را به عنوان طبقاتی از افراد مشخص تعبیر و تفسیر نمیکند، بلکه آنها را مجموعهای از تیپهای ایدهآل میداند که در یک فرد مفروض، ترکیب شدهاند. این شش طبقه عبارتند از: ارزشهای نظری[۶۵] (کشف حقیقت)، ارزشهای اقتصادی[۶۶] (علاقه به اشیا سودمند)، ارزشهای اجتماعی[۶۷] (عشق به مردم)، ارزشهای سیاسی[۶۸] (عشق به قدرت)، ارزشهای زیباشناختی[۶۹] (توجه به فرم و هماهنگی) و ارزشهای مذهبی[۷۰] (جستجوی وحدت).
۲-۲-۸-۳- نظریه روانکاوی
توجه روانکاوی یا تحلیل روانی به اخلاق و ارزشهای اخلاقی از زاویه وجدان اخلاقی و احساس گناه است. به بیان دیگر در دیدگاه تحلیل روانی، اخلاق از خلال تغییرات پویا و ساختاری در سطح نیروهای غریزی نهاد و شکل یابی ارکان تشکیل دهنده شخصیت “من”، “من برتر” بیان شده است (کرامتی مقدم، ۱۳۸۴). کودک با انگیزه ناخودآگاه همانند شده با والد، نظامهای ارزشی او را که میزان زیادی انعکاس کننده ارزشهای اجتماع است به نظام روانی خود وارد میسازد. به این ترتیب اولین زیربنای وجدان اخلاقی نهاده شده است. این جریان اساسی بین سنین چهار تا هفت سالگی و با انگیزه ناخودآگاه همانند شدن با والد و برخورداری از محبت و عشق او انجام میپذیرد. در دوران نوجوانی، گسترش روابط اجتماعی، تغییرات هورمونی و تجدید فشارهای غریزی موجب می شود تا من برتر تغییرات و سازمان یابی مجدد گستردهای یابد، با این حال فشار نیروهای غریزی و تلاشهای “من” در دوران نوجوانی از اساسیترین تجربیات دوران کودکی نمیکاهد. خلاصه آن که نظریه تحلیل روانی مبدا ارزشهای اخلاقی را اجتماعی و بیرونی میداند و در مورد چگونگی درونی شدن نیز همانندسازی یعنی جریان پویا ولی ناخودآگاه انتقال ارزشی از خانواده به نظام درونی فرد استناد میکند (احمدی، ۱۳۷۸).
۲-۲-۸-۴- نظریه وجودگرایی
در دیدگاه وجودی، وقتی معنا ایجاد میشود، ارزشها زاده میشوند و آنها نیز به نوبه خود، حس معنا را در فرد تقویت میکنند. از این منظر، ارزشها مفهومی آشکار یا ضمنی و متمایزکنندهی یک فرد یا گروه که مطلوب و پسندیده است و بر انتخاب کردار از میان شیوهها، ابزار و اهداف موجود تاثیر میگذارد (کلاکهلم[۷۱]، ۱۹۵۱ به نقل از یالوم ۱۳۹۰). به عبارت دیگر ارزشها نظامنامهای را مقرر میکنندکه ساختار عمل بر اساس آن تدوین میشود. ارزشها به ما اجازه میدهند شیوههای ممکن برای انجام یک عمل را در سلسلهمراتب تایید – عدم تایید یا قبول – مردود قرار دهیم. ارزشها نه تنها یک طرح کلی برای کردار فرد پدید میآورند، بلکه دوام فرد در گروهها را هم ممکن میکنند. ارزشها عنصر پیشبینیپذیری را به زندگی اجتماعی میافزایند. آنچه به یک فرهنگ خاص تعلق دارد، برداشت نسبتاً مشترکی از «چه بودن» دارد و از این برداشت، نظام اعتقادی مشترکی درباره «چه باید کرد» شکل میگیرد.هنجارهای اجتماعی از یک طرحواره معنا منبعث میشوند که اجماع گروه را با خود دارد و پیشبینیپذیری لازم برای اطمینان و همخوانی اجتماعی را فراهم میآورد. نظام اعتقادی مشترک، نه تنها به افراد میگوید چه باید بکنند، بلکه به آنها میگویدکه احتمال اینکه دیگران چه بکنند، چقدر است. نیاز بشری ما به چارچوبهای مفهومی کلی و به نظامی از ارزشها که مبنای کردارهایمان قرار گیرد، همان چیزیست که دلایل ناب ما را برای جستجوی معنا در زندگی شکل میدهد (یالوم، ۱۳۹۰).
۲-۲-۸-۵- رویکرد انسان گرایانه آلپورت
آلپورت (۱۹۹۳ به نقل ازجلالوندیان ۱۳۷۸) ارزش را باوری در کانون آرزوها و تمایلات انسان میداند که بر اساس آن فرد با در نظر گرفتن سلیقه و رجحان عمل میکند. گوردون آلپورت، فیلیپ ورنون و گاردنر لیندزی یک پرسشنامه خودسنجی عینی “مطالعه ارزشها” را برای ارزیابی ارزشهایی که یک شخص به آن ها معتقد است، ساختند. آنها پیشنهاد کردند که ارزشهای شخصی ما پایه فلسفی زندگی یکپارچه و لاک شخصیت بالنده و سالم را میسازند. به نظر آلپورت ارزشها، صفات هستند. او معتقد بود که هرکس که به درجاتی، دارای یک تیپ از ارزشهاست اما یکی یا دو تا از آنها در شخصیت فرد غالب خواهد بود. آلپورت تحت تاثیر نظریه اشپرانگر ارزشها را به شش حیطه تقسیم می نماید که در نظریه اشپرانگر به آن ها اشاره شد.
۲-۲-۸-۶- نظریه هافمن
هافمن[۷۲] از پژوهشگران معاصر در روش پردازش اطلاعات، بر این باور است که رفتار اخلاقی و درون سازی ارزش ها به شیوه پیشنهادی یادگیری اجتماعی و روانکاوی نیاز به پرورش بیشتر دارد. به تعبیر هافمن در بسیاری از موقعیتها، نه تنها یک ارزش اخلاقی مطرح میشود، بلکه همزمان با آن یک ارزش مخالف دیگر مطرح میشود که در جهت انجام یک عمل خودخواهانه بر مبنای نیاز فرد است. لذا از نظر هافمن یک امر وقتی اخلاقی میشود که با تصور انجام عمل مغایر با آن ارزشها یا هنجار بسیج شود (محسنی، ۱۳۷۹). از ویژگیهای نظریه هافمن ، تاکید بر تاثیر شیوهها و روشهایی است که اولیاء برای آموزش انضباط به کار می برند. طبق نتایج هافمن، بهترین شیوه به منظور درونی شدن هنجار اخلاقی به صورت نیرویی از درون برخاسته، استفاده از رهنمود دادن، استدلال و آگاه سازی کودک نسبت به پیامدهای رفتار چه از لحاظ خودش و چه از لحاظ دیگری، است (محمودیان، ۱۳۷۹).
۲-۲-۸-۷- نظریه راکیچ
بیشترین کوششها در مورد ارزشها مربوط به کارهای راکیچ (۱۹۷۳) است. به عقیده او ارزش، اعتقادی است پایدار در مرکز عقاید فرد، مبنی بر اینکه یک طرز رفتار یا غایت وجودی خاص از نظر شخصی یا اجتماعی بر طرز رفتار یا غایت وجودی مخالف آن ارجحیت دارد. ارزش-ها همانند سایر اعتقادات خودآگاه یا ناخودآگاه بوده و از طرز رفتار و گفتار خود استنباط میشود. وقتی ارزشی درونی میشود، استاندارد و ضابطههایی برای هدایت رفتار و توسعه و تثبیت طرز فکر فراهم میآورد. راکیچ بین دو نوع کلی ارزشها تمایز قایل شد :

  1. ارزشهای وسیلهای[۷۳]: که استانداردهای مطلوب رفتار یا روش دستیابی به یک نتیجه را تعیین میکند. ارزشهای وسیلهای به دو دسته فرعی ارزشهای اخلاق و صلاحیت تقسیم میشوند (وتن و کمرون[۷۴]، ۱۳۷۹).
  2. ارزشهای نهایی[۷۵]: که اهداف یا نتایج مطلوب افراد را معین میکنند و به دو دسته فرعی ارزشهای پیرامون خود[۷۶](از قبیل خودمحوری) و ارزشهای اجتماعی[۷۷] یا ارزشهای خاص افراد یا جامعه (خلیفه، ۱۳۷۹).

۲-۲-۸-۸- نظریه اولویتهای ارزشی شوارتز
در انتها نظریه ارزشهای شوارتز که پژوهش حاضر بر مبنای آن صورت گرفته است به طور مشروح بیان میگردد.
شوارتز از برجسته ترین پژوهشگران قلمرو پژوهش بینفرهنگی در سه دهه اخیر بوده است (نافو[۷۸]، روکاس[۷۹] و ساگیو[۸۰]، ۲۰۱۱). وی در طی سه دهه، اعتبار و کاربست نظریهی ارزش ها را در دو نظریه مجزا و در عین حال از جهت ساختاری مرتبط با یکدیگر گسترش بخشیده است. نخستین نظریه در باب ارزشهای بنیادی انسانی[۸۱] است؛ یعنی ارزشهای بنیادی فردی که جنبهای از شخصیتاند (مانند ایمنی، پیشرفت و خیرخواهی). نظریه دوم با جهتیابیهای ارزشی هنجاری[۸۲] مرتبط است، آنچه که مبنای تفاوتهای فرهنگهاست (مانند سلسله مراتبی، برابرنگری و توازن) (به نقل از دلخموش و احمدی مبارکه، ۱۳۹۰).
نظر به اینکه رویآورد نظری و روش شناختی این پژوهش مبتنی بر ارزشهای انسانی بنیادی شوارتز است، در ادامه رئوس این نظریه به اجمال بیان میشود. شوارتز ارزشهای انسانی را به منزله تجسمهای شناختی از هدفهای خواستنی و انتزاعی، فراموقعیتی[۸۳] – که اهمیت آنها به منزله اصول راهنما در زندگی افراد و گروهها متفاوتند و افراد آنها را به گونه سلسله مراتبی رتبه بندی میکنند- تعریف میکند(شوارتز و ساگی، ۲۰۰۰). شوارتز ارزشها را بازنمای شناختی انگیزهها و اهداف مهم افراد میداند که در زبان قابل قبول اجتماعی به طور مفید برای هماهنگ ساختن اعمال به کار برده میشوند(صالحی، ۱۳۸۸).
شوارتز (۱۹۹۲) پس از اعمال برخی از تغییرات در مفهوم پردازی ارزشها از دیدگاه راکیچ (۱۹۷۳) و ابداع روش شناسی خویش در اندازهگیری ارزشها نظریه ارزشهای انسانی بنیادی را تدوین کرد. مولفه محتوایی این نظریه، مجموعه جامعی از ده سازه ارزشی انگیزشی متمایز است. فرض بر این است که اعضای اغلب جوامع و فرهنگها آنها را بازشناسی میکنند. این سازهها یا ریختهای ارزشی[۸۴] از تحلیل مقتضیات جهان شمولی که همه افراد و گروهها باید با آنها رویارویی کنند، استخراج شدهاند. مولفه ساختاری نظریه ارزش، روابط پویشی متقابل تعارضی و توافقی میان سازهها یا ریختهای ارزشهاست که ساختار دورانی[۸۵] منسجم نظامهای ارزشی را تشکیل میدهد. به علاوه، تعارضها و تجانسهای بین ارزشها در این ساختار توحیدیافته، چهار ریخت ارزشی مرتبه بالا را که در امتداد دو بعد بر هم آرایش مییابند، به وجود میآورند (دلخموش و احمدی مبارکه،۱۳۹۰). بر این اساس ده نوع انگیزشی مطابق با نیازمندیهای عمومی از شرایط انسانی که در تحقیقات فرهنگی متفاوتی تایید شده بودند را استخراج نموده و هر نوع را با استفاده از اهداف مرکزی تعریف کرد که عبارتند از : خیرخواهی[۸۶] (تلاش برای حفظ آسایش و رفاه دیگران)، سنت گرایی[۸۷] (پایبندی به آداب و رسوم فرهنگی و مذهبی)، همنوایی[۸۸] (مهار اعمال و تکانش های مطلوب اجتماعی)، امنیت[۸۹] (سلامت و تثبیت وضعیت خود و اجتماع)، قدرت (اعمال کنترل بر روی افراد و منابع)، پیشرفت[۹۰] (کسب صلاحیت مطابق با استانداردهای اجتماع)، تحریکطلبی[۹۱] (تهییج، نوگرایی، مبارزه طلبی)، جهانشمولنگری[۹۲] (محافظت و حمایت از بشر و طبیعت)، لذتگرایی[۹۳] (میل و لذت جهانی) و خودرهنموددهی[۹۴] (افکار و اعمال مستقل).
در جدول ۱، ده ریخت ارزشی بر حسب هدف انگیزشی اصلی آنها در ستون اول تعریف شدهاند. نمونههایی از ارزشهای مشخصی که عمدتاً معرف هر ریخت هستند، در ستون دوم ارایه شده اند.