پایان نامه ها و مقالات

مولانا جلال الدین بلخی

دانلود پایان نامه

از سـر رغبـت به نام عـشق تو کـردم

۱۵-فعول فعولن فعولن فعل:
سـلام عـلـیــک، ای نــسیـم صـبـــا
نشـــانی ز بلقـــیـس، اگـــر کــردهای

۱۶-مفعول مفاعلن فعولن:
مـعــشــوقــه پــــی وفـــا نبــــاشــد
هـــرگــز ســـر کــوی خــوبــرویـان

۱۷-مفتعلن فاعلات مفتعلن فع:
عمر گذشت ای دل شکسته چه داری
روز به بیهوده صرف کرده ای اکنـون

۱۸- مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن:
تـرک ستم پـرست من تـرک جفا نمی کند
هندوی ترک آن صنم کرد بسی خطا ولیک

۱۹- فعولن فعولن فعولن فعولن:
پر از دل مپرس ای پری من چـه دانم
چه گـویی بـدان تا کجـا شـد دل تـو

۲۰- فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن:
نفسم گرفت ازین غم، نفسی هوای من کن
دگـری بهـای خویش ار نستاند از تو بوسه

۲۱-فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن:
حال دل پیش که گویم که دل ریش نـدارد
دوش گفتی که: فلان از سر تیغم نبرد جان

۲۲- مفتعلن مفتعلن فاعلن:
عشـق هـمـان بـه کـه بـه زاری بـود
دســـت بـگیـــرد دل درویـــش

۲۳- فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن:
هرکه صید او شود بـا دیگری کـارش نبـاشد
نیست عیبی اندرین گوهر،ولیکن من شکستش

۲۴- مفعول مفاعلن مفاعیلن:
زلف تــو اگــر بتــاب می بیــنـم
این جـور، کــه بـر دلم پسندیدی

۲۵- فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن:
مرد این ره آن باشدکو بفرق سر خیزد
بـار نیستی بایـد راه عشق را کین جـا

۲۶- مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن:
دور مرو، دور مـرو، یـار ببین یـار ببین
گر ز دل آگاه شدی، هم سفر ماه شدی

۲۷- فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن:
هـرگزت عادت نبــود این بی وفایـی
من هم اول روز دانستم کـه بــر مـن

۲۸- فعولن مفاعیلن فعولن مفاعیلن:
من از مـادری زادم که پارم پدر بود او
ز عالـم همی جستـم نشان دل آرایش

۲۹- فعولن مفاعلن فعولن مفاعلن:
نگــارا چـرا شــدی نهـان از نهـان من؟ به کینم مخای لب، چو آنم که پیش ازین

۳۰- فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن:
ببر ای باد صبحدم، بـده ای پیک نیک پی
ز من آن شوخ دیده را چوببینی بگوی تو:

۳۱- مستفعلن مستفعلن مستفعلن:
پیش آر سـاقی آن می چـون زنـگ را امشـب ز رنـگ می بــرافروز آتشـی

۳۲- مفعول فاعلاتن مفعول فاعلن:
امروز چون گذشتی بر ما؟عجب عجب! خوبت رخست و زیبـا، بنشین نکو نکو

۳۳- فاعلن فعل فاعلن فعل:
گـل ز روی او شــرمســار شــد
مــاه بــر زمـینـش نـهــاده رخ

۳۴- مفاعیلن مفاعیلن:
چه عشقست این که در دل شـد؟
بــه بـنـــــد او در افـتـــــادم

۳۵- مفاعیل مفعول فاعلن:
رخـت دل بـــدزدد نهــان شـود چــو زلف تـو جستم کمنـد شد

۳۶- مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن:
شـب دوشیـنه در سودای او خفـتم
ز من هر چند سر می پیچد آن دلبر

۳۷- فع لن فعولن فع لن فعولن:
غــافــل چـرایی؟ جـانــا ز دردم
خـونم بــریزی هـر روز، چون من

۳۸- فاعلاتن فعلاتن فع لن:
چشـم جـان بــر اثــرت مـی دارم میکــنم جـای تو در جـان، گـر چه

۳۹- متفاعلن متفاعلن متفاعلن:
منـم آن که گلـشن عشـق را چمـنم، ببیـن
تو و او که باشد؟ ازین دویی چه کنی سخن

۴۰- مفعول فاعلات مفاعیل فاعلاتن:
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده چون ذره در هوای تو خـورشید آسمانی

۴۱- متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن:
بنشاطبادهچوصبحدم سوی بوستان گذریکنی
ز شمایلتوخجل شودرخ سرخ لاله سحرگهی

۴۲- مستفعلن فعلاتن فع:
تیــر از کمـان بـه مــن انــدازد
در کـس نـیـوفـتــد ایـن آتـش

۴۳- مفتعلن فاعلات فع لن:
زود شـــود بــاز بـسـتــه تــو
رونــق گــل می بــرد همیشـه

ای در جهان غریب مسوز این غریب را
ای حــورزاده، عشـق بیـاموز ادیـب را
(ص۷۵،بب۷و۸)

کافران را دل نـرمست و تو را نیـست چرا؟
به سگانت نظری هست و به ما نیست چرا؟
(ص۷۶،بب۷و۸)

که من به کام رسم زان لب چو نوش امشب
که چـرخ غاشـیه ما کشـد به دوش امـشب
(ص۹۳،بب۱۰و۱۱)

دل بیچارگان از خود مرنجانید من گفتم
ز گرد این و آن دامن برافشانید من گفتم
(ص۳۰،بب۱۲و۱۳)

عاشقان را ناله های زار باشد صبحدم
کارگاه سوز دل بر کـار باشد صبحدم
(ص۳۰،بب۱۹و۲۰)

بـر نمـی دارم سـر از خـاک درت
در ازل کـرد ایـن نظر بر منـظرت
(ص۹۸،بب۱۹و۲۰)

بــر نـیــامـــد ز دســت مــــن کـــاری
رتبــتـــی یــافــت خـــوب کـــرداری
(ص۳۹،بب۳و۴)

در باغ گـلی نیسـت بـه رخسـار تـو مـانا
گرد رخت از مشک رقم هاست چه خوانا؟
(ص۸۸،بب۷و۸)

چون موی گشته خلقی ز آن موی تا بدوشت
دم درکــشـد مسـیحا از شـکّـر خـمـوشـت
(ص۱۲۷،بب۴و۵)

هیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد
فکرم از آن روز باز روزشمار تو شد
(ص۱۷۴،بب۸و۹)

ور یار دلداری دهد خود چون بود زان نیک تر
در زیرش آونگی دگر از لعل و مرجان نیک تر
(ص۲۲۲،بب۱۶و۱۷)

آســوده درو والا، آهـستـه درو شـیــدا
در وی دل جـانبـازان تنـهـا شــده از تنها
(ص۷۱،بب۱و۲)

دل خـود را چـه می رنـجانم ایـنجا
بنـه کفـشی، که مـن مهـمانـم اینجا
(ص۷۲،بب۱۳و۱۴)

که در فراق تو جانـم چه جور برد و ملامت
سرای سـینه بکـلّی و ملـک دل بـه تمام
(ص۱۳۴،بب۱۳و۱۴)

به لطـف از کجــا مــیرســی؟ مــرحبا
چـــو مـــرغ سلیـمــان گـــذر بــر سبــا
(ص۷۱،بب۱۰و۱۱)
ور بـــود بــه عـهـــد مــــا نـبــاشـد
بـی فــتـنــه و مــــاجــرا نبـــاشـــد
(ص۱۶۲،بب۱۸و۱۹)

چاره کاری نمی کنی به چه کاری؟
گریه بیهوده چیست در شب تاری؟
(ص ۳۸،بب۵و۶)
عهد به سر نمی برد وعده وفا نمی کند
ناوک چشم مست او هیچ خطا نمی کند
(ص۱۹۲،بب۱و۲)

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   زیر:، ردف

ز مردم تو دل می بری من چه دانم؟
ز من چون تو داناتری من چه دانم؟
(ص۲۸۹،بب۱۵و۱۶)

گـرهـم فتـاد بـر دم، به دمـی دوای مـن کـن
تو ز بوسه هر چه داری همه در بهـای من کن
(ص۳۲۱،بب۱۹و۲۰)

کیست در عشق تو که غصه ز من بیش ندارد
بـزن و مـرد مخـوانش که سـری پیش ندارد
(ص۱۴۲،بب۷و۸)

عـزت عشـق از در خـواری بـود
دوسـت که در مهـد و عماری بود
(ص۲۰۹، بب۳و۴)

وانکه داغ او گـرفت از بنـدگی عارش نباشد
می کنم، تا هیچ کس جز من خریدارش نباشد
(ص۱۶۳،بب۱۹و۲۰)

دل ز آتش غـم کبــاب می بینـم
ظلمیست که بـر خـراب می بینم
(ص۲۹۸،بب۷و۸)

با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد
سود ازین متاع آید، مزد ازین سفر خیزد
(ص۱۵۵،بب۴و۵)

در نگر از دیده جان در دل و دیدار ببین
چون تو درین راه شدی خوبی رفتار ببین
(ص۳۲۹،بب۱۳و۱۴)

غیر ازین نوبـت که در پیـوند مایی
زود پیـونـدی، ولی دیـری نپایی
(ص۴۲۱،بب۷و۸)

شدم خاک آ ن پایی کزین پیش سر بود او
چو عـالم شـدم بـر وی ز عالم بدر بود او
(ص۳۳۱،بب ۱۷و۱۸)

چه کردم که گشتهای جهان از جهان من
همی بــرنـداشـتی دهـان از دهـان من
(ص۳۲۶،۱۶و۱۷)

سخن عــاشقان بـدو، خبــر بیــدلان بـه وی
عجب از حال بیدلان، که چنین غافلی، تو هی!
(ص۳۷۰،بب۱۸و۱۹)

تا مـا براندازیم نـام و ننگ را
تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را
(ص۷۷،بب۱۲و۱۳)

ماه نوی که گشتی پیدا، عجب، عجب!
شاد آمدی و خرم، فرما، عجب عجب!
(ص۹۲،بب۲و۳)

دل چو مـوی او بــی قـــرار شـد
چون بــر اسب خـوبی سـوار شـد
(ص۱۷۰،بب۸و۹)

کـــزو پـایــم دریـن گــل شد
کشیـدم بنـــد و مشکــل شد
(ص۱۷۲،بب۵و۶)

دلم بر تو زین بدگمان شود
گر ابروت جویم کمان شود
(ص۲۰۹، بب۲و۳)

ازان امروز با تیمار و غم جفتم
اگر دستم رسد در پای او افتم
(ص۲۶۲،بب۲۰و۲۱)

رحمـت کـن آخـر بـر روی زردم
داد از تو خواهم، گویی چه کردم؟
(ص۲۶۶،بب۵و۶)

گوش دل بر خبـرت می دارم
گفتی: از دل بـدرت می دارم
(ص۲۷۸،بب۸و۹)

گذری کـن و گل و سـوسن و سمـنم ببین
همه اوست این نه تویی، بدان، نه منم، ببین
(ص۳۳۰،بب۸و۹)

ایـزد ز آفـرین فـراوانـت آفـریـده
بسیار در فراز و نشیب جهان دویده
(ص۳۵۶،ب۲۲)

بهسر تو کیندل خسته رابنسیمخودخبــری کنی
کهچوگلشکفتهزعکسمیبچمنچمانگذریکنی
(ص۴۱۰،بب۱و۲)

عشـق از کمیـن چـو بـرون تازد
کــو را چـو مـوم بنـگــدازد
(ص۱۵۳،بب۱و۲)

عــاشـق از دام جـسـته تـــو
عــارض چون لالــه دسته تو
(ص۳۳۸،بب۱۹و۲۰)
۲-۴-۱- اوزان دوری یا متناوب
اوزان دوری از مطبوع ترین وزن هاست که باعث چند برابر شدن خیال انگیزی شعر می شود و به آن طراوت، تحرک و پویایی خاصی می بخشد؛ به این دلیل است که مولانا جلال الدین بلخی از این اوزان مطبوع و زیبا در اشعار خود بهره فراوان برده است.
مثال:
آمد بهار جان ها، ای شاخ تر به رقص آ

باز بنفشـه رسیـد جانب سوسن دو تـا

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
(مولوی، ۱۳۸۷: ۲۳۸)
باز گـل لعـل پوش می بـدرانـد قبـا
(همان:۲۴۱)
در تعریف وزن دوری آمده است: “وزن دوری به وزن مصراعی گفته می شود که بتوان خود آن مصراع را مرکب از دو نیم مصراع(پاره) متساوی پنداشت” (شمیسا، ۱۳۶۶:۶۰)، بنابر این وزن های دوری از تکرار پاره اول در پاره دوم ایجاد می شود.
وزن های دوری بهترین جا برای آوردن قافیه ها و
ردیف های میانی است و به این دلیل گوشنوازی و موسیقایی شعر را چند برابر می کند، اوحدی مراغهای نیز به این اوزان توجه داشته و برای زیبایی و آهنگین کردن اشعار خود از این اوزان خوش آهنگ و مطبوع بهره برده است. از بین ۴۳ وزن به کار رفته در اشعار وی ۱۲ مورد وزن دوری است و ۲۸% کل اوزان اشعار وی را شامل می شود.
۱- فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
۲- مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
۳- فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلـن (هزج مثمن اشتر)
۴- مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
۵- مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
۶- مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
۷- فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن (خفیف مثمن مخبون)
۸- مفتعلن فـاعلن مفتعلن فـاعلن (منسرح مثمن مطوی مکشوف)
۹- فع لـن فعـولن فع لـن فعولـن (متقارب مثمن اثلم)
۱۰- فعولن مفاعلن فعولن مفاعلن (طویل مثمن سالم)
۱۱- فعولن مفاعیلن فعولن مفاعیلن (طویل مثمن سالم)
۱۲- فـاعـلن فعــل فـاعلـن فعـل (متدارک مثمن مخبون مقطوع)
به عنوان نمونه:
ای مـاه سـر نهاده از مـهر بـر زمـینـت صـد مشتـری درخشـان از زهـره بـر جبینت
کار تو دل فروزی، شغل تـو دیده دوزی دین تـو بنـده سـوزی، ای مـن غـلام دینت
(ص ۱۳۶،ب۴و۵)
وزن این غزل (مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن) است و از اوزان دوری و دارای ریتم شاد و مطبوعی است، علاوه بر دلنشینی که وزن های دوری به خودی خود در شعر ایجاد می کند، نغمه حروف “ر” و “ز” نیز باعث زیبایی و موسیقایی شعر شده است، قافیه میانی به کار رفته در این ابیات نیز در موسیقایی شعر تاثیر بسزایی داشته است.
مکن از برم جدایی مرو از کنارم امشـب که نمی شکیبـد از تـو دل بـی قرارم امشب
ز طـرب نماند باقـی که مرا هم وثـاقی چو لب تو گشت

دیدگاهتان را بنویسید