در داستان‌هایی که روانی‌پور در حوزه جنوب و آبادی‌های جنوب می‌نویسد این انتظار ساده‌تر است و این زنان وجود مردانشان را در کنار خود آنقدر حیاتی می‌دانند که آن هنگام که از آمدن آنان از دریا ناامید می‌شوند دست به خرافات می‌زنند. عزا و شیون آنان، نگرانی‌ها و اضطراب را می‌توان در رفتارشان دید. “همه توی اتاق پنج دری جمع شدند. زنها شیون‌‌کنان به سر و روی خود می‌زدند. بوبونی که سقزش را تندتند می‌جوید، خیس آب، چشمانش دودو می‌زد. آبادی بی ناخدا علی برایش خالی بود” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۳۸). دی منصور دست به طلسم و جادو می‌برد “صدای دی‌منصور تو آبادی پیچیده “طلسم‌ها” زن‌ها “طلسم‌ها” صدای مادر گلپر جواب می‌دهد: گذاشتیم، گذاشتیم. صدایش می‌لرزد، می‌ترسد که مردها از دریا برنگردند، صدای تمام زن‌هایی که جواب می‌دهند می‌لرزد” (همان،۱۳۶۹الف:۵۰). ترس زنان از این است که مردانشان اسیر آبی‌ها شوند و بازنگردد و این نگرانی حتی در چهره آبی‌ها نیز هست آنها نیز به دنبال ماهی‌گیر می‌گردند.
“مادربزرگ اون آدم بابا بزرگشه؟ نه. پس باباشه؟ نه، یه ماهی‌گیره. گریه می‌کنه که بیاد براش ماهی بگیره؟ آره. مگه خودش بلد نیست ماهی بگیره؟ چرا، بلده، می‌خواهد ماهی‌گیر پیشش بمونه.که با هم شنا کنن. نه، که با هم زندگی کنن. خوب با ننه‌بزرگش زندگی کنه. با اونم زندگی می‌کنه پس ماهی‌گیرو می‌خواد چکار؟ می‌خواد تنها نباشه” (همان،۱۳۶۹الف:۵۴).
روانی‌پور عشق به همسر و زندگی و تنهایی را حتی برای آبیها نمی‌پسندد و از زبان مادربزرگ مریم بیان می‌کند که او نیز نمی‌تواند تنها زندگی کند. همچون زنان آبادی که بدون مردهایشان، احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کنند.
ترس از تنهایی نه تنها مخصوص زنان شوهردار است بلکه نباتی و خیجو نیز نگران بازگشت پدران خود هستند. محیط روستایی و مهر و محبتی که در میان آنان است باعث می‌شود تا همیشه هوادار همدیگر باشند.”نباتی می‌ترسد، می‌ترسید بمیرد. می‌ترسید آبادی نابود شود و پدرش زایر غلام از دریا وانگردد و تا ابد تنها بماند. چه کسی جور او را در زندگی می‌کشید؟ شبها چطور می‌توانست به تنهایی سرکند، بر سر سفره چه کسی تا ابد می‌تواند بنشیند” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۹). احساس نیاز و ترس از بی‌کسی و تنهایی و معاش، آنان را نگران بازگشت مردان می‌کند. خصوصیتی که بعدها در دل فولاد عکس آن را می‌بینم، زنان با آنکه تنها هستند و نیازمند، اما از مرد و خانواده فاصله می‌گیرند.
در حقیقت در جامعه شهری و داستان‌های بعدی روانی‌پور این احساس‌ها کاملاً عوض می‌شود. اگر در اهل غرق هم به دلیل نیاز و ترس از تنهایی و هم به دلیل عشق پاک و ساده‌ای که میان آنهاست منتظر بازگشت مردان آبادی هستند، در اینجا زنان خود به تنهایی بار زندگی را بر دوش می‌کشند. زنان جامعه شهری روانی‌پور متکی به خود هستند برعکس زنان جامعه روستایی شجاع و نترس هستند. “اما حالا خود زایر هم نبود هیچ مردی نبود و جهان بدون مرد جهانی بی‌سرپناه بود که هر جن و جن زاده‌ای می‌توانست آن را به تاراج ببرد” (همان،۱۳۶۹ب:۳۹). در دنیای ساده اهل غرق وجود زنان و مردان کنار هم لازم است نه مردان بدون زنان می‌توانند زندگی کنند و نه زنان بدون مردان. اینجا زنان حتی آنان که چون ستاره مردش در دریا غرق شده است دوست دارد شوهرش را از دریا به آبادی برگرداند “اما ستاره می‌خواست روزهای زندگیش را نجات دهد. آن را از پوکی برهاند می‌خواست برزو را که روزگاری مردش بود و حالا اهل غرق، با خود به آبادی ببرد. از گریه‌های شبانه خود خسته بود” (همان،۱۳۶۹ب:۶۰).
در این جامعه عشق و انتظار سن و سال نمی‌شناسد حتی مدینه، زن زایر نیز از عدم بازگشت زایر نگران و عزادار است”زن است و طغیان رودخانه دلش، غم هوش و حواس مدینه را جمع کرده بود. دوبال مینار رها کرده، وهچیره می‌کشید. زایر حیرت زده دست از عزاداری کشید. دو بازوی مدینه را گرفت تا پیش از این موهایش را پریشان نکند. او را تکان داد و گفت: مدینه…. مدینه… مواینجام” (همان،۱۳۶۹ب:۵۳). اهل‌غرق داستان انتظار و عشق زنان است. وقتی مردان به شهر می‌روند و گرفتار می‌شوند زنان برای بازگشت آنان دست به طلسم‌ها می‌برند. عشق و انتظار در آخرین صفحات اهل‌غرق قابل ملاحظه است. بوبونی آن هنگام‌که پیر می‌شود و مدتهاست که زایر علی دیر دیر به خانه می‌آید با آنکه از خیانت همسرش آگاه است باز هم نگران بازگشت اوست. “بوبونی که دندانهایش ریخته بود و هنوز گاه و بی گاه نه از سر ترس، بلکه اسیر عادت زندگی خود، دور تا دور خانه‌اش را تا رخ دریا جارو می‌زد،تا ناخدا علی را به خانه و کاشانه خود برگرداند” (همان،۱۳۶۹ب:۳۵۰). در سنگهای شیطان ستاره زن طرد شده آبادی، همیشه چشم به راسه سنگلاخی دارد تا شوهرش بیاید”ستاره با پیراهن بلند نارنجی و موهای سیاهی که روی سینه رها کرده بود و چشمان میشی سرمه کشیده، در کوتاه آبی رنگ را باز کرد. انگار منتظرش بود، منتظر او و شاید از لای درز پنجره، مثل همیشه راسه سنگلاخی را می‌پائید” (روانی‌پور،۱۳۶۹ج:۷).
در سنگهای‌شیطان، جیران که زنی رقاصه است و مدتها با صمد است، نیز انتظار بازگشت او را می‌کشد عشق و انتظار از وجوه بارز اوست. جیران همچون زنان دیگر آرزومند ازدواج و انتظار شوهر و داشتن فرزند است در مقابل صمد به راحتی او را ترک می‌کند.”در را بست نگاهش به دستگیره در شاید تکانی بخورد. نمی‌خورد دیگر، می‌دانست، برگشت و لباس زرشکی‌اش را دید…. ماما…..ماما…. صورتش را میان پیراهنش پنهان کرد و به تلخی گریست” (همان،۱۳۶۹ج:۴۹).
در مجوعه کنیزو این انتظار به چشم می‌خورد “امروز اما انتظاری ناخودآگاه در دلش موج می‌زد و او را وامیداشت که به در چشم بدوزد. کنجکاوی زنانه بود و یا می‌خواست چیزی را در ذهنش ثبت کند تا روزی اگر می‌شد آنرا بنویسد…. اما نه، پرشنگ کاری به قصه‌ها نداشت، پرشنگ زندگی می‌کرد و منتظر بود و با هر صدای پایی راست روی تخت می‌نشست” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۱۲۴). انتظار نه تنها در جوامع روستایی و داستان‌های حوزه روستایی وجود دارد که در داستان‌های بعدی روانی‌پور و در میان زنان روشنفکر و مطلقه نیز وجود دارد “روزگاری خانه‌ای داشت در شیراز با پنجره‌های روشن و رنگی به سوی کوچه؛ و کوچه سنگفرش بود، در را که باز می‌کرد، توی کوچه که می‌آمد کفش‌هایش تق تق صدا می‌داد و یک مرد در چهارچوب پنجره می‌ایستاد با چشمان نقره‌ای و از همانجا می‌خندید و دست تکان می‌داد” (روانی‌پور،۳۰:۱۳۸۳).
نیاز به همسر و محبت متقابل در زندگی، نه تنها مخصوص زنان اهل‌غرق است که در دل فولاد که اوج بدبینی‌های روانی‌پور نسبت به فرزند و ازدواج است وجود دارد. عشق و انتظار نسبت به همسر با سرشت زنان داستان‌های روانی‌پور عجین است. در دل فولاد آنچه که باعث نفرت زنان از این مباحث می‌شود رفتار ناپسند بعضی مردها و مردسالاری حاکم بر جامعه است که آنان را از زندگی با عشق دور می‌کند زنان سرخورده می‌شوند و فقط در تنهایی خود به زندگی و همسری که روزگاری در زندگی آنها بود می‌اندیشند. روانی‌پور با بیان نوستالژیک‌وار از این انتظار یاد می‌کند دست دیکتاتور را چون دست مردی می‌بیند که او را نوازش می‌کند “دست دیکتاتور را گرفت، گرم بود مثل دست یک مرد خوش داشت سرش را روی شانه‌ای بگذارد و بخوابد” (همان،۴۲:۱۳۸۳). در کافه‌چی با اینکه روانی‌پور وضعیت زن کافی‌چی را به صورت غُر زدن‌های متوالی و نارضایتی زن از زندگی نشان می‌دهد، در پایان داستان که انتظار می‌رود زن خانه را همان‌طور نامرتب رها کند، نویسنده تغییر موضع می‌دهد و زن را در حال ساختن کلبه جنگلی توصیف می‌کند. در حالی که پنجره رو به جاده را بزرگتر قرار می‌دهد و انتظار بازگشت مرد را می‌کشد.
“حالا دیوار بالا آمده بود باید جایی برای پنجره باز می‌گذاشت یک پنجره رو به جنگل کافی است. یک پنجره تا بتواند صدای قُمری‌ها را بشنود و بوی جنگل را حس کند و پنجره دیگر باید، باید رو به جاده باشد، رو به جاده‌ای باریک که از پایین…..پایین تپه‌ای که کلبه روی آن قرار دارد. پیچ می‌خورد و به کلبه می‌رسد. پنجره رو به جاده چرا بزرگ‌تر شده بود…؟” (روانی‌پور،۱۸:۱۳۸۰).
پنجره را بزرگتر می‌گذارد چون منتظر بازگشت همسرش است و در آخرین لحظه کلبه را تمیز می‌کند و حتی وقتی خود را در آینه می‌بیند به فکر حمام رفتن می‌افتد دوست دارد وقتی همسرش وارد خانه می‌شود همه چیز مرتب باشد. همچنین در هر سه داستان مجموعه نازلی این انتظار به چشم می‌خورد “زن روشنفکر او هنوز می‌تواند بماند. پنجره خانه جنگلی در اصل باید رو به جنگل باشد که نماد آزادی و استقلال است اما او پنجره بزرگتر را رو به جاده که مرد می‌آید قرار می‌دهد” (اسماعیلی،۳:۱۳۸۰).
۳-۲-۱-۶-ازدواج:
روانی‌پور نسبت به ازدواج نیز دید متفاوتی دارد تا آنجا که گاهی به اندیشه فمینیست‌ها متمایل می‌شود و ازدواج را بد می‌داند. ازدواج در داستان‌های روانی‌پور به سه شکل وجود دارد. ۱- ازدواج‌های نامتناسب و اجباری ۲- ازدواج‌های پاک و متناسب. ۳- ازدواج آزاد
۳-۲-۱-۶-۱-ازدواج نامتناسب و اجباری:
روانی‌پور در مجموعه کنیزو در دو داستان (شب‌بلند و طاووس‌های زرد) به ازدواج‌های نامتناسب در بین مردم روستایی پرداخته است. این نوع ازدواج ناشی از فقر و بدبختی خانواده دختر است. در “شب بلند”، “گلپر” دختر کوچکی که هر روز با همسالانش در ساحل به بازی مشغول است و آگاهی او درباره ازدواج در حد دختر ۱۰- ۱۲ ساله است، در حالی که از ازدواج فقط شیرینی خریدن و روسری پوشیدن و خانه داشتن را می‌فهمد و در نهایت به دلیل نامتناسب بودن سن ازدواج دختر و تفاوت سنی او با همسرش این ازدواج به مرگ گلپر می‌انجامد.
“عمو ابراهیم چه بد بود! عمو ابراهیم که گلپر تا زانوانش می‌رسید و همینطور که دایه دست گلپر را توی دستش گذاشته بود، با دندانها ی زرد طلائیش می‌خندید. عروسی هیچ فایده‌ای نداشت. به جز آنکه بازی بچه‌ها را بهم بزند و مرغهای دریایی را توی خُور منتظر بگذارد و صورت گلپر را رنگ و روغنی کند و شب که همه رفتند جیغ گلپر را درآورد” (روانی‌پور،۱۳۶۹الف:۴۱).
در واقع گلپر قربانی فقر خانواده‌اش می‌شود. با ازدواج گلپر مادرش از کار کردن در خانه‌های مردم رهایی می‌یابد و خودش و مادرش می‌توانند در خانه سنگی به جای کپر زندگی کنند و تمام بدبختی‌ها و فقرشان با این ازدواج به اتمام برسد. روانی‌پور با توصیفات و به کارگیری عناصر طبیعت فضای موهوم و ترسناک برای بیان این داستان برمی‌گزیند. با این روش، بر شدت تأثیرگذاری داستان می‌افزاید. نکته دیگر اینکه موضع خود را نسبت به این ازدواجهای نامتناسب بیان می‌کند. نویسنده در هرجا که لازم می‌دانسته وارد داستان می‌شود و به نظرخواهی می‌پردازد. حضور دایه‌ای

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه ارشد درموردسود سهام، تنزیل، ارزش سهام، سهامداران
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید