بچه‌ها روجمع کنی” (همان،۷۳:۱۳۸۰).
اما نه تنها کیان قربانی عشق می‌شود و گرفتار سیاستی پوچ می‌گردد، که زن داستان رعنا نیز همین وضعیت را دارد او برعکس کیان از اینکه روزگاری به خاطر پرولتاریا و اهداف حزب زندگیش را به نابودی کشیده است احساس نفرت می‌کند “به همین همایون که هر پنج شنبه مثل سگی به درگاه تو می‌آید، چقدر بها دادم، چقدر دنبالش راه افتادم و رفیق رفیق کردم آن روزها می‌خواست به خاطر پرولتاریا خودش را جان بر سر کند. رفیقش را جلو انداخت یک موش به تمام معنا که فقط کارش جویدن زندگی من بود کار دیگری ازش برنمی‌آمد” (روانی‌پور،۲۰:۱۳۸۱).
۳-۳-۳-درگیرهای سیاسی:
روانی‌پور خود را دارای بینش خاص سیاسی و تمایل به احزاب مختلف نشان نمی‌دهد اما از علاقه او به گروه‌های چپ نمی‌توان صرف نظر کرد. روانی‌پور در جریان تحولات انقلاب و جنگ در تهران به سر ‌برده است و از نزدیک با گروه‌ها و احزاب مختلف سیاسی در تماس بوده است. اگرچه هدف او نوشتن و مطرح کردن خود بوده است و دراین راه سختی‌های زیادی کشیده است، اما نمی‌توان از نگاه خاص او به مسائل سیاسی غافل شد. اگر به داستان‌های روانی‌پور توجه بیندازیم متوجه می‌شویم که او از همان زمان که شروع به نوشتن اهل غرق می‌کند تا زمانی که در دهه ۸۰ زن فرودگاه فرانکفورت را به چاپ می‌رساند، در همه این ۸ اثر به نحوی به بیان مسایل سیاسی پرداخته است و از کوچکترین تحولات سیاسی تا بزرگترین آنها و حتی تحولات تاریخ معاصر ایران یعنی دهه ۸۰ غافل نبوده است.
مهمترین تحولات سیاسی که در آثار روانی‌پور انعکاس یافته است؛ حوادث بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به بعد است. زدوبندهایی سیاسی که در این سالها در مناطق مختلف بین نیروهای دولتی و ساواک و انقلابیون به وجود می‌آمد بخش مهمی از آثار نویسنده را به خود اختصاص داده است. روانی‌پور در اهل غرق به راهپیمایی و تظاهرات مردم قم و تبریز و سخنرانی امام خمینی و دستگیری و تبعید ایشان اشاره می‌کند “زایر غلام در طول شبانه روز ، پای صحبت مردان جوان نشسته بود و آنها از درگیری‌های خیابانی که آن روزها در قم و تبریز در جریان بود برای او گفته بودند، دولت سیدی را که روی منبر رفته بود و مردم را واداشته بود که به خیابانها بریزند، تبعید کرده بود و حالا آنها می‌رفتند تا در سرزمینهای دیگر به یاری آن سید غریب بپیوندند….” (روانی‌پور،۱۳۶۹ب:۳۵۲).
روانی‌پور چون مردم ایران از ظلمی ‌و ستمی‌که خانواده سلطنتی در حق مردم روا می‌داشتند و اوضاع نابسامان کشور نگران است. او که در این سالها، دوران جوانی خود را می‌گذراند با شروع آشوب‌های خیابانی و تظاهرات‌ها و راهپیمایی‌ها به شیراز و تهران رفته و از نزدیک شاهد حوادث انقلاب بوده است. روانی پور حتی در فعالیت‌های سیاسی این دوره نیز شرکت داشته است و از نگاه خاص او به زنان داستانش که دارای بینش خاص سیاسی هستند می‌توان فهمید که او چون مریم و افسانه سربلند و دیگران در خیابان انقلاب و خیابان‌های اطراف اعلامیه بخش کرده و یا برای برگزاری میتنگ‌ها و سخنرانی‌ها فعالیت کرده است. روانیپور اوضاع ایران را در سالهای ۵۶ و ۵۷ به شدت نامساعد می‌داند. “از سال ۵۶ خیلی‌ها برای بردن اعلامیه و اسلحه، به شهرهای مختلف راننده شده‌اند و بعد از درگیری‌ها، خیلی‌ها با گواهینامه و شناسنامه جعلی پشت کامیونها نشستند و به بیابان زدند.” (روانی‌پور،۱۷۶:۱۳۸۸).
اعدام، شکنجه و قتل‌های پنهانی، اذیت و آزار ساواک و زندان از جمله مسایلی است که درگیر و دار انقلاب در گوشه و کنار کشور وجود دارد. خیابانها مملو از تظاهرکنندگان است حزب توده قدرت گرفته است، سازمان مجاهدین خلق با انقلابیون دیگر هم پیمان شده است و گروه‌های مختلف کوچک و بزرگ سیاسی در گوشه و کنار به زدوبند مشغول هستند. سال ۵۹ از راه می‌رسد اوج زدوبندهای بعد از انقلاب بین گروههای مختلف، سالی که پر از حوادث عجیب و غریب است. اگر تا سال ۵۷ همه گروه‌ها یکپارچه خواهان سرنگونی حکومت شاه بودند. سال ۵۹ سال اختلاف این گروه‌هاست. حزب‌های اسلامی‌ با گروه‌های چپ درگیر هستند و به خاطر مسایل اعتقادی و اقتصادی و ایدئولوژی‌های مختلف درگیری و زدوبند شروع می‌شود “خانم این روز‌ها همه توی خیابون زندگی می‌کنن، دیگه مملکت به هیچ نیاز نداره، نه هتل، نه کار‌خونه ، نه اداره، فقط خیابون، قرار همه ساختمونا روخراب کنن و خیابون بسازن، یه خیابون برای پیاده‌روی، یکی برای تظاهرات، یکی برای حرافی، برای پخش اعلامیه و زد و خورد…” (همان،۱۸۳:۱۳۸۸). سال ۵۹ در شرایطی فرا می‌رسد که مردم در ترس و دلهره زندگی می‌کنند. مخصوصاً محله‌های سرمایه دار “سال ۵۹ کسانی می‌گریختند که در و پنجره‌های خود را به روی خیابان‌ها و خصوصاً خیابان انقلاب می‌بستند تا هیچ صدایی نشوند. آنها اغلب از فرودگاه و مرزهای رسمی‌ می‌رفتند تا دوباره واگردند” (همان،۲۱۹:۱۳۸۸).
روانی‌پور بیان می‌کند که در ماههای اول سال ۵۹ درکشور هنوز آزادی عقیده وجود داشت و مردم به دلیل سیاسی بودن و اغتشاش فرار نمی‌کردند بلکه چون مردم عادی از مرزها خارج می‌شدند تا شرایط مهیا گردد و به وطن بازگردند در این سال “هنوز رئیس جمهور نگریخته بود و هرکسی می‌توانست روی دیوار بخواند “بنی‌صدر صد‌درصد” و هنوز اعلامیه دهها نشریه‌ی توقیف شده مخفی به انتهای خط می‌رسید و هنوز بر سر چها راهها بساط بود….” (همان،۲۱۹:۱۳۸۸). فعالان حزب توده هنوز در بازارها و خیابان‌های اطراف تهران بساط پهن می‌کردند و جزوه‌ها و کتاب‌های خود را می‌فروختند “تیغ‌های موکت بری در مغازه‌ها و در بسته بندی‌های خود، خواب رگ‌های بریده می‌دیدند و فلفل پاشها در آشپزخانه‌ها بی طاقت در انتظار دستانی که آموخته بودند در مقابل جوخه‌ی اعدام چه بگویند، از جای پریدند….” (همان،۲۱۹:۱۳۸۸). در این سال هنوز هیچ کس به فکر کشتن دیگری نبود زندگی تقریباً آرام بود. هرکس به کاری مشغول بود و نزاع های فرقه‌ای و مذهبی شروع نشده بود. در ماههای بعد کم کم درگیری بین حزب‌ها شدت گرفت و مردم روانه خیابان‌ها شدند.
“سال ۵۹ هراج‌های علنی شروع می‌شود و بسیاری از مردم از ترس، خانه و املاک خود را می‌فروشند روانه مرزها می‌شوند تا فرار کنند اما عده‌ای هنوز در خیابانها دنبال چیزی می‌گردند، دنبال آنچه برای آن مبارزه کردند آن روزهایی که هنوز مردم وسایل خود را حراج نمی‌کردند و گاهی کسی مغرور و بی اعتنا حلقه طلایی را از انگشتش بیرون می‌کشید، آن را روی پیشخوان طلافروشی می‌گذاشت، پولی را بی آنکه بشمارد می‌گرفت و راهی خیابانها می‌شد، راهی خیابان انقلاب……” (همان،۲۱۸:۱۳۸۸).
سال ۵۹ سال فرار از اعدام بود در این سال بسیاری از زندانیان سیاسی اعدام می‌شدند در این سال تندروها هرگوشه و کناری را دنبال فراری‌ها می‌گشتند تا آنها را بیرون بکشند و اعدام کنند بسیاری از سران سیاسی که در زندان بودند و یا نتوانسته‌اند فرار کنند اعدام می‌شدند.
“روی دیوارهای قیطریه، فرمانیه و سلطنت آباد می‌خواندی: حراج، کلیه وسایل منزل به حراج می‌رسد و در این زمان تنها منفعت طلبان هستند که سود می‌بردند.آدم‌های زرنگ فرش‌های گرانقیمت، ظروف آنتیک و پیانوها را از خانه به زیر زمینها و انباری‌ها می‌بردند. تا به زودی آنها را به آدم‌های زرنگتری بفروشند که طرز استفاده از آنها را نمی‌دانستند و فقط جیب‌های پر از پول داشتند” (همان،۲۱۹:۱۳۸۸).
ترس و وحشت تمام شهر را فرا می‌گیرد و مردم مدام همدیگر را زیرنظر دارند.
روانی‌پور معتقد است اگرچه انقلاب شد و حکومت عوض شد اما به زودی سروکله انسانهای فرصت طلب نیز پیدا شد. کسانی که منتظر بودند انقلاب شود تا به مال و مقام و جایگاهی برسند و در این میان آنچه که مهم نیست زحمت آنانی است که انقلاب کردند تا راحت زندگی کنند، آزادی داشته باشند و با امنیت خاطر زندگی کنند. به اعتقاد روانی‌پور انقلاب برای سرمایه داران ترس و ناامنی بود و برای فقیران نیز چیزی نداشت. مرفهان ناامنی را از چشم انقلاب می‌بیند و زنان فقیر جامعه روانی‌پور در راهپیمایی و تظاهرات نصیبی نمی‌برند “در راهپیمایی و تظاهرات خیرات نمی‌کنن” (همان،۲۲۴:۱۳۸۸). ۱۴ اسفند ۵۹ در حالی می‌رسد که بنی‌صدر سخنرانی تاریخی خود را در دانشگاه ایراد می‌کند و گروه‌های سیاسی به روی هم اسلحه می‌کشند و به جان هم می‌افتند خیابانها شلوغ می‌شود.
“خیابان انقلاب غلغله بود. بساط، بساط، روی در و دیوار شعار. پارچه‌های سفید با شعارهایی سرخ و مردم دسته دسته وارد دانشگاه می‌شدند، بی آنکه آن سرود را بشنوند، سرودی خش‌دار و محکم که تقلا می‌کرد به گوش همه برسد، توی هوا چرخ می‌زد، زیرگوش آدمهای ایستاده، روبه رویشان بال و پر می‌زد و بی‌جان و بی‌رمق روی زمین می‌افتاد و زیر پاها له می‌شد…. ای ایران …. ای مرز پرگهر” (همان،۲۲۷:۱۳۸۸).
روانی‌پور با این وصف بی‌توجهی تظاهرکنندگان را به سرود جمهوری اسلامی نشان می‌دهد. بیان می‌کند که در آن روز شعارها به سر و صورت هم کوبیده می‌شد و تنها صدای شعارها به گوش می‌رسید شعارهای مختلف که از دهان دانشگاه بیرون می‌زد.
“صدای از تو دانشگاه در هوا ترکید، سپه سالار پینوشه ایران شیلی نمی‌شه….” جوانان با شتاب خود را به در دانشگاه می‌رساندند و در دهان دانشگاه گم می‌شدند شعارها اوج می‌گرفت و گروههای مختلف علیه هم شعار می‌دادند “سوسولا دست نزنین النگوهاتون می‌شکنه…..” (همان،۲۲۹:۱۳۸۸) روانی‌پور بیان می‌کند ” و ۱۴ اسفند ۵۹ هیچ کس نمرده بود”(همان،۲۲۷:۱۳۸۸) اما به زودی صدای تیر و دود و فریاد تمام خیابان‌های اطراف دانشگاه را پرکرد و دانشگاه مملو از جمعیت ‌شد و شعارهای مختلف “چماقدار بیچاره، کارت کمیته داره….” همه گروهها رو در روی هم ایستاده‌اند. حزب توده حزب اسلامی‌ را چماقدار خطاب می‌کند و بنی‌صدر لقب پینوشه به خود می‌گیرد. از تمام خیابان‌های اطراف مردم به سوی دانشگاه تهران حرکت می‌کنند و با مشت‌های گره کرده فریاد می‌زدند، حزب چماق به دستان باید بره گورستان…. مغازهها بسته می‌شود و بوی فلفل همه جا پیچید جمعیت به جان هم می‌افتند و به زودی کارد‌ها‌ست که از غلاف بیرون می‌آید و چادر زن‌ها پاره می‌شود و کسانی که در خیابان انقلاب بساط پهن کرده بوده‌اند زیر تیغ ریش ریش می‌شود، صورتشان جر می‌خورد و خون فواره می‌زند. ماشین‌های نظامی ‌از راه می‌رسد و خیابان‌ها پر از صدای تیر می‌شود دیگر هیچ کس به دیگری سلام نمی‌کند. فقط بوی خون و فلفل توی هوا بود و میدان پر از جوان تیغ زده و پیراهن‌های پاره پاره بود (ر.ک.همان،۲۳۳:۱۳۸۸). به زودی خیابان انقلاب خلوت می‌شود، بساط‌ها جمع می‌شود و هیچ پوستری روی شیشه‌ها نیست. گروهی فرار می‌کنند و آنان که زندانی شده‌اند اعدام می‌گردند و حزب توده و مجاهدین به

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه دربارهآموزش و یادگیری، نویسندگان، حقوق زنان، زبان فرانسه
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید